امير المؤمنين گفت « 1 » و اللّه كه خدا مرا مستوحش گردانيد از تو و با هر مستوحشى انس داد ، اما اين ، يعنى خالد ، چون مرا ديد و بسيارى لشكر و جمع خود ، كبر كرد ، خواست كه او را موضعى باشد از من در آن محفل بسيار تا بدان مباهات كند نزد اهل جهل ، من او را فرو آوردم از آنچه در خاطر او بگذشت و او مرا مىشناسد به حق المعرفة . و خداى تعالى به فعل او راضى نبود .
ابو بكر گفت : اين نيز بر سر ترك تقاعد تو نهيم كه ترك نصرت اسلام كردى و در جهاد رغبت نمىكنى ، پيغمبر ترا بدين فرمود يا از رأى خود چنين مىكنى - ؟ امير المؤمنين گفت : يا ابو بكر ، با مثل من جاهلان فقه گويند ؟
رسول صلى اللّه عليه و آله بيعت من بر شما الزام كرد و مرا در ميان شما به منزلت خانهء كعبه [ كرد ] كه به دو آيند و او به كس نرود ، و مرا گفت : اى على ، امت بعد از من با تو غدر كنند و ايشان را حالات باشد . تو مثل خانهء كعبه باشى هر كه در آنجا شود ايمن باشد ، و هر كه از تو فرو گردد كافر بود .
« وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ »
و من و تو برابريم در همه چيزى الا در نبوت ، و مرا فرمود كه بعد ازو شمشير از نيام بيرون نيارم الا در سه موضع . گفت تو بعد از من قتال كنى با ناكثين و قاسطين و مارقين ، و وقت آن نزديك نشده است . گفتم پس چه كنم يا رسول اللّه ، در آن كه نقض بيعت من كند و انكار حقم . گفت : صبر كنى تا به من برسى ، و در آن محنت مىسازى . گفتم تو مىترسى كه ايشان مرا بكشند ؟
گفت : از آن نمىترسم كه ايشان ترا هلاك كنند يا ترا بكشند كه من عالمم به قاتل تو و سبب موت تو . و خداى تعالى مرا از آن خبر داده است اگر نه آن بودى كه اين قوم نو در اسلام آمدهاند ، و اگر تو با ايشان كارزار كنى همه مرتد شوند و اسلام برداشت آيد و توحيد باطل شود ترا بفرمود ولى تا با ايشان قتال كنى ، اما صبر كن از بهر زمانى كه بعد بيايد ؛ اگر نه آن بودى اى ابو بكر ، كه من اين سخن از رسول صلى اللّه عليه و آله شنيدهام مرا با تو كارها و حالات بودى بدين
هامش
( 1 ) - نسخه « ن » افتاده دارد