شمشير « 1 » در دست مىنگريد تا بخرد . ابو بكر به دو گفت : يا ابا عبد اللّه ، كرم كن و از پدر دستورى خواه تا نزد وى رويم . حسين دستورى خواست . در اندرون رفتند ، سلام كردند . خالد با ايشان بود . چون نظر امير المؤمنين بر خالد افتاد .
گفت : نيكو قلادهء است در گردن تو ، يا ابا سليمان . « 2 »
خالد گفت : به خدا كه تو از دست من جان نبرى اگر مرا تأخير بود در اجل .
امير المؤمنين گفت : اف لك يا بن ديسمه . اف به كسى گويند [ گ 645 ر ] كه او را خوار و حقير دارند ، و حكايت ديسم در تبصرة العوام ياد كرديم از آنجا طلب كند .
پس امير المؤمنين عليه السلام گفت : بدان خداى كه بنده بيافريد و دانه بشكافت « 3 » كه تو از آن خوارترى و حقيرترى و روح تو اگر خواهم مثل روح مگس باشد در دست من چنان كه مگس در طعام افتد در آنجا بميرد و نفس خود را نگاهدار ، و ما را به حكم خود بگذار ، و اگر نه ترا در رسانم بدان كسى كه تو به كشتن سزاوارترى ازو ، رها كن آنچه گذشت و انديشه كن در آنچه مانده است ، تو از حلاوت بهشت نيابى الا علقم . يعنى كفست ، اگر تو موت من و موت خود و روح من و روح خود ببينى ، روح من در بهشت باشد و روح تو در دوزخ .
پس جماعت شفاعت كردند كه او را عفو كند از آن سخن .
ابو بكر گفت : ما نه از بهر اين حاضر شدهايم كه خالد در آن سخن گفت ، ما ترا رها كرديم ما را رها كن ، و اگر نه چيزى بينى تو از ما « 4 » كه وحشت و غضب تو زيادت شود .
هامش
( 1 ) - اصل : ايستاده بود شمشيرى
( 2 ) - ن : يا با سليمان
( 3 ) - اصل : بكاشت
( 4 ) - ن : بينى از ما