تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 295

مساهمون:

ص٢٩٥
است كه خداى تعالى مىگويد :
« كَالَّتِي نَقَضَتْ غَزْلَها مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ أَنْكاثاً »
اين قول مىگويم و مرا از تو هيچ ترسى و بيم نيست و از تعدى و ظلم تو و اگر قول من بشنوى در صلاح بر تو گشوده شود و پدرم اگر طلب خلافت كرد او سزاوار آن بود چون منازع تو باشى در خلافت . يعنى اگر تو خلافت را شايسته باشى پدر من اولىتر ، كه پدر من شجاع و دلير است ، سخى ، عطا دهنده ، سيد و بزرگ انصار اسلام است ، به خلاف تو نعجهء عرجا ، نعجه : ميش ماده باشد ، عرجا : لنك ، و الديك الناقش ، اى المنقوش ، يعنى خروس پرها بركنده ، نه حسبى كريم دارى و نه نسبى خالص ، و نه عزى قديم . به خدا كه اگر دگر نام پدر من برى لجامى بر سر تو كنم كه دهانت پر از خون شود . رها كن ما را تا خوض [ گ 644 ر ] در گمراهى و ضلالت تو مىكنيم . با آنكه ما عالميم به ترك حق ، و پيروى باطل . و آنچه گفتى كه على امام من است و اللّه كه انكار امامت وى نكنم و جحود ولايتش ، چگونه نقض آن كنم و من با خدا و رسول عهد كرده‌ام به ولايت و امامت او ، بارى عز و جل مرا از آن بپرسيد ، و من با نقض بيعت تو به قيامت آيم دوست‌تر دارم از آنكه با نقض عهد خداى عز و علا و رسول وى صلى اللّه عليه و آله ، و خليفه و وصى رسول . تو امير قوم خودى اين‌ها كه به تو راضى شدند اگر خواهند ترا رها كنند و اگر خواهند معزول كنند . بازگرد ازين دليرى كه كردى ، و ترك كن امثال اين مقالت گفتن در حق كسى كه او بدين امارت و خلافت اولىتر است از تو بنفس تو . گوى كه من بدين فيل ديبال مىنگرم كه بلند گردانند چنان كه ابر را ببرند و تو بدانى كه حال كه بتر . و آنچه گفتى كه من از توها گرديده‌ام با خداى تعالى و رسول و ولى و وصى گرديدم كه مولاى من است و آن تو و جمله خلايق . پس گفت آه ، ثم آه ، اگر ثبات قدم من بودى و تمكن ، ترا بينداختمى چنان كه منجنيق سنگ اندازد ، ممكن كه اين بباشد و عيان كفايت باشد ، از خبر . « 1 » غرض وى ازين اشارت كه
هامش
( 1 ) - نسخه اصل : اگر خبر