تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 296

مساهمون:

ص٢٩٦
كرد بعضى به رمز و بعضى به صريح آن است كه تو امارت را نشايى و اين نه حق و شايستهء تو است بلكه حق امير المؤمنين على عليه السلام است . پس قيس برخاست با خشم و غضب جامه بيفشاند و ردا در پاى مىكشيد و مىرفت و نفس بر مىكشيد و قومى از انصار با وى برفتند . ابو بكر پشيمان شد از آنچه به قيس گفته بود . و خالد در مدينه مىگرديد و طلب كسى مىكرد كه قطب از گردن وى بيرون آورد كس نيافت تا آن وقت كه امير المؤمنين عليه السلام به مدينه رسيد . ابو بكر را خبر شد از رسيدن امير المؤمنين . ( ابو بكر ) « 1 » اقرع بن سراقه باهلى و اشرص بن اشجع ثقفى را نزد امير المؤمنين فرستاد تا او را پيش ابو بكر آرند . چون ايشان به در خانهء على رسيدند ، او فرو مىآمد از مركوب . گفتند : ابو بكر ترا مىخواند از بهر كارى كه او به سبب آن « 2 » عظيم دل مشغول است ، در مسجد رسول نشسته است ، انتظار تو مىكند تا تو نزد وى روى . امير المؤمنين جواب ايشان نداد . گفتند : جواب ابو بكر چه گوئيم ؟ امير المؤمنين عليه السلام گفت : بد ادب است اين ادب شما بر كسى كه از سفر مىآيد ، لازم نبود كه پيش ديگرى رود از بهر قضا حاجت وى الا بعد از آنكه در منزل و مقام خود رود . اگر شما را حاجتى به من هست در خانهء من مرا معلوم كنيد « 3 » تا اگر توانم آن را بگزارم ان شاء اللّه . ايشان با نزد « 4 » ابو بكر رفتند ، و قصه بازگفتند . ابو بكر گفت : راست گفت برخيزيد « 5 » تا به خانهء وى رويم . برخاست با جماعت خويش به در خانهء امير المؤمنين آمد . حسين بر در خانه ايستيده بود
هامش
( 1 ) - اصل : ( ابو بكر ) را ندارد ( 2 ) - اصل : به سبب كارى كه بسبب آن ( 3 ) - ن : معلوم كنى ( 4 ) - اصل : باز نزد ( 5 ) - ن : برخيزى