تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 292

مساهمون:

ص٢٩٢
خالد گفت : چون من اين سخن بگفتم خشم گرفت زيادت از آن كه بود ، و از طبع عادتى بدان طبع رفت كه او را باشد نزد غضب ، و تيز نظر به من مىكرد ، دانستم كه از غايت خشم عقل ازو رفت . پس مرا گفت : يا ابن اللخنا ، و لخنا آن زنى باشد كه كندى ازو آيد ، مثل تو باشد كه اقدام نمايد بر قتل من ، يا جسارت آن دارد كه نام من در لهوات بگرداند ، يعنى بر زبان آرد آن لهواتى ، كه كلمهء حق بدان نگفته باشد ، من از قتلى تو نيستم و از قتلى صاحب تو و مقتل خود و قاتل را مىشناسم و بدان عالم‌ترم از تو به نفس تو . پس دست كرد و سردوش من بگرفت و مرا به خود كشيد و مىبرد تا آسياى حارث بن كلدة الثقفى دست كرد و اين قطب بدين غلظ كه مىبينى به هر دو دست در گردن من كرد و مىپيچيد . چنان كه كندر گرم كرده برپيچيد . « 1 » و اين لشكر من جمله ايستيده بودند « 2 » خشم و شر او از من بازنتوانستند داشت ، خداى تعالى ايشان را جزاى خير مدهاد « 3 » كه ايشان چون خشم و نگرستن او ديدند متحير و مدهوش شدند ، روح زندگان « 4 » از ايشان برفت ، عرق از پيشانى مىباريدند ، گوئيا ( كه ) ملك الموت را ديدند . بدان خداى كه آسمان‌ها بىستون برافراشت كه صد مرد از عرب قصد آن كردند كه اين قطب از گردن من بگشايند نتوانستند . يكى عاجزتر خلق مرا گفت : اين سحر است كه او كرده است ، يا قوت ملك در ذات او مركب كرده‌اند . اين قطب از من بازگشا اگر خواهى گشود و حق من ازو بستان اگر دادخواهى داد و اگر ته من با مقر و عز خود شوم نزد قبيله و عشيره كه على ابن أبي طالب عارى در من پوشانيد و مذلتى به من رسانيد كه خوار شدم و خلق بر من مىخندند و استهزا مىكنند . گفت ؛ ابو بكر نگاه با عمر كرد ، گفت نمىبينى كه چه ازين مرد ظاهر
هامش
( 1 ) - م : مىپيچند ( 2 ) - م : ايستاده بودند ( 3 ) - م : مدها ( 4 ) - م : زندگانى