و دست تنگى شبى به دزدى رفتم به خانهء پدر اين جوان . پدرش آگاه شد و فرياد برداشت من او را بكشتم و اين گاو را بياوردم ، و در خانه مىداشتم سه سال پنهان از مردم ، ديك از خانه بيرون شد و به خانه جوان رفت او را بكشت ، گاو از آن جوان بود و خون پدر وى در گردن من بود تو حكم به حق كردى و مرا از آتش دوزخ نجات دادى و به بهشت رسانيدى ، و من پشيمانم از آنچه كردم . پس امير المؤمنين اشارت كرد به سر گاو بريده . سر گاو به آواز آمد به زبان فصيح گفت : اى شير يزدان و خليفه و ابن عم رسول قصهء من [ گ 643 ] چنان بود كه سر مرد بازگفت و من حق و مال اين جوان بودم كه مرا كشت و تو حكم كردى به شرع خدا و رسول ، چنان كه خدا ترا معلوم كرده بود حق كردى آنچه كردى ، و اين شخص را از آتش دوزخ برهانيدى .
خلق چون آن حال ديدند متحير فرو ماندند . و عمر گفت : اگر على نبودى عمر هلاك شدى ؛ و عمر مثل اين در بسيار واقعهها گفته باشد . و اگر خواهيم كه حوادث كه در زمان ابو بكر و عمر و عثمان حادث شده است و ايشان از جواب آن و حكم آن عاجز و متحير ماندهاند ، و امير المؤمنين عليه السلام بيان آن مشكلات كرده جمله ياد كنيم به يك جلد به آخر نرسد . اما اين قدر كه ياد كرديم غرض تنبيه قوم بود از حال شيوخ ايشان ؛ و اين و صد چندين « 1 » در كتب سير و تواريخ مذكورست و مسطور ( است ) به اسانيد اهل سنت و جماعت و انكار آن عناد بود .
هامش
( 1 ) - م : صد چند اين