آن ندارى . من از طائف بازگرديدم در طلب مرتدان على ، ابو طالب را ديدم با جماعتى از ايشان كه تيز نگرند ، به گوشههاى « 1 » چشم ، از حسد تو و غصه تو در گلوهاى ايشان گرفته است و چشمهاى ايشان ريش شده است بدين منزلت ، يكى از ايشان عمار پسر سميه سودا ، و مقداد پسر جناده ، و ابو ذر غفارى ، و زبير بن العوام و دو كردك يكى را برو مىشناسم ، و يكى اسم حبشى موى روى برمىآرد ، و او لايق على است . بانك بر من زد و پسر عقيل نزد وى نشسته بود ، من در روى او كواهيت ديدم و حسد در سرخى چشمهاى او دريافتم ، و او زره رسول صلى اللّه عليه و آله پوشيده بود ورد اى سحاب از آن رسول صلى اللّه عليه و آله برافكنده ، و عقاب را زين كرده بودند از بهر او ، تا برنشيند و او بر كنار آبى فرو آمده [ بود ] . چون مرا ديد چابك در ايستاد و سر در پيش افكند به خشم و غضب و محاسن خود به دست گرفت و من بشتافتم و او را سلام [ گ 643 پ ] كردم تا دفع شر او كنم به سلام ، و خشم و غضب وى ساكن شود و من با وى در آن موضع فرو آيم كه آبى و موضعى خوش بود ؛ چون فرو آمدم عمار بن ياسر ابتدا كرد به سخن زشت . و محض عداوت او مرا مىترسانيد به استهزا و سخريت ، بدان رأى بد تو كه مرا فرموده بودى به قتل على ( پس على ) نگاه با من كرد سخن در گلوى وى بگرفته بود - چنان كه همهمه در گلو شير ، و آواز رعد ، به خشم مرا گفت : تو خواستى كرد يا ابا سليمان ؟
گفتم به خدا كه اگر ( او ) اقامت بدان كردى « 2 » من گردن تو بزدمى ، يعنى ابو بكر چون مرا فرموده بود كه چون من سلام نماز بازدهم تو شمشير بر گردن على زن و سر او بينداز ؛ پس ندامتش آمد ؛ پيش از سلام ، گفت : آنچه فرمودم مكن يا خالد .
و قصه اين [ در ] تبصرة العوام ياد كرديم .
هامش
( 1 ) - م ، ن : بگوشها
( 2 ) - م : اقامت كردى بدان