تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 290

مساهمون:

ص٢٩٠

باب بيست و ششم در ذكر قصهء امير المؤمنين و خالد بن الوليد و قطب آسيا كه در گردن وى كرده بود

روايت كند جابر بن عبد اللّه الانصارى و عبد اللّه بن عباس رضى اللّه عنهم ، گفتند : روزى وقت چاشتگاه نزد ابو بكر بودم ؛ جمعى « 1 » از صحابه رسول صلى اللّه عليه و آله ، ناگاه خالد بن وليد مىآمد ، با لشكرى بسيار ، غبار [ ى ] برخاست و اسبان شيهه مىزدند و قطبى بزرگ آسيا در گردن وى ، و سرو بنش با هم آورده و بر پيچيده ، ( و آن ) مثل طوقى در گردن خالد و از گرانى آن به رنج مىآمد . خالد از اسب فرو آمد و برابر ابو بكر بايستاد ، مردم جمله نظر به خالد مىكردند و از آن حال متعجب ماندند . خالد گفت : عدل باشد اى پسر ابو قحافه از خداى تعالى ، كه ترا در موضعى بنشاند كه نه اهل آن باشى ! و ارتفاع تو بدين منزلت مانند ماهى است كه در آب بميرد پس بر سر آب افتد ، و آن وقت بر سر آب افتد كه هيچ حركت در وى نمانده باشد ، تو از كجا و سياست لشكر ! و حكم و احكام از كجا ! و تو در منزلتى باشى به نسب ناقص و به حسب دون ، و به قوت ضعيف و اندك تحصيل ، نه عهدى نگاه توانى داشت و نه آتشى بر توانى افروخت ، خداى تعالى جزاى خير مدهاد « 2 » پسر صحاك را ، كه ترا در مجلسى و موضعى بنشاندند كه سزاوار آن نيستى و اهليت
هامش
( 1 ) - م : جماعتى ( 2 ) - ن : مدها
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 290 | محمد بن حسين رازي