ازو جدا كن . افلح جوان را به بازار برد و خلق مدينه از دنبالهء « 1 » وى ، هر كسى سخنى مىگفتند . پس روغن بتابانيدند تا چون قطع كرده باشد دست و پايش در روغن فرو كنند . جوان آن حال بديد طمع از خود منقطع كرد ، پناه با خداى تعالى برد ، مىگفت : خدايا به حق محمد و اهل بيت محمد و به حق امامان معصوم كه ذريت محمد خواهند بود كه مرا ازين بلا و محنت فرج فرستى خلق در نظاره بودند و جوان دعا مىكرد و مىگريست كه ناگه امير المؤمنين عليه السلام ( برسيد ) پرسيد كه چه مىباشد ؟ حال با وى بگفتند .
امير المؤمنين چون از حال جوان خبر يافت ، گفت : صدق اللّه و صدق رسوله ، راست گفت خدا و رسول او . پس به افلح گفت : جوان را به مسجد بر نزد عمر تا من بيايم ، و حكم اين حال بكنم . چنان كه رسول صلى اللّه عليه - و آله مرا خبر داده است . جوان را نزد عمر بردند . امير المؤمنين بيامد ، فرمود تا خصم را حاضر كردند . گفت : چه دعوى مىكنى برين جوان ؟ گفت : گاو من كشته است و چند گواه آورد كه اين گاو از آن او بود ، اين جوان دزديده است ( و بكشته ) .
امير المؤمنين عليه السلام چون قصه بشنيد تيغ بركشيد و سر آن كس بينداخت كه بر جوان دعوى مىكرد . پس به قوم گفت : اى قوم ، من اين به - فرمان رسول صلى اللّه عليه و آله كردم نه از رأى خود و من برهان اين سخن شما را روشن كنم . پس فرمود تا سر گاو و سر مرد هر دو پيش وى آوردند ، و امير المؤمنين لبهاى مبارك مىجنبانيد و دعا مىخواند ، آنگه اشارت كرد بر آن كشته ، گفت : چه يافتى ؟ گفت بهشت يافتم . امير المؤمنين گفت : حال بازگوى سر كشته به زبان فصيح گفت : اى على ، خداى تعالى درجه تو عالى كناد و از غمان فرج زهاد ، چنان كه مرا از آتش دوزخ برهانيدى قضاء ( حق كردى ) ، و من از تو خشنودم ، بدانيد اى قوم ، كه من از حال ضرورت و
هامش
( 1 ) - م : دنبال