و پيش مرد بايستاد . زن به شوهر گفت : اين گاو را بكش كه عطاست كه خدا فرستاده است و هيچ انديشه مكن . شوهر گفت : اى زن ، گاوى كه از آن من نيست بكشم ؟ خداوندش آگاه شود از من قيمت خواهد و من هيچ ندارم ، و از عمر مرا ملامت رسد كه گاوى كه نه از آن باشد كشته باشم . مرد گاو از خانه بيرون كرد و خاطرش مجروح بود كه چيزى حاصل نمىتواند كه زن بخورد و زن در رنج وضع حمل بود . گاو دگر بار بازآمد و نزد مرد بايستاد . زن گفت : بكش اين گاو را كه خداى ( تعالى ) او را مىفرستد و از گوشت وى كبابى به من ده ، باشد كه ازين رنج راحت يابم . مرد گفت : من فرمان تو نخواهم برد درين معنى گاو كسى بكشم كه چون خبر [ گ 642 پ ] يابد مرا نزد عمر برد و مستوجب ملامت و غرامت شوم ، من طاقت عقوبت عمر ندارم . گاو را بيرون كرد و در خانه سخت ببست . « 1 » مرد و زن غمناك و عاجز مانده ، بار سيوم گاو ( بيامد و ) در خانه بشكست و در خانه بايستاد . زن گفت : اى مرد ، برخيز و اين گاو را بكش كه احسانى است كه خداى عز و جل با ما مىكند و هيچ انديشه مبر .
چون گاو بار سيوم بازآمد و در خانه بشكست جوان برخاست گاو را بكشت و كبابى بر آتش نهاد و به زن داد . چون زن آن كباب بخورد در حال وضع حمل ببود ، پسرى آورد خوب روى ، مرد خرم شد « 2 » كه زن فارغ شد و پسرى آمد . و اين جوان را همسايهاى بود دشمن وى ، نزد خداوند گاو رفت ، گفت : فلان كس گاو تو بكشت . خداوند گاو نزد عمر رفت و حال معلوم وى كرد . عمر كس فرستاد و جوان را نزد عمر بردند و خلق مدينه به - نظاره جمع شدند كه حال به چه مىرسد . عمر حال ازو پرسيد . جوان قصه چنان كه رفته بود با وى بگفت . عمر جوان را گفت : اى مكار ملعون ، گاو مرد دزديدى و كشتى . به افلح گفت : اين مرد [ را ] به بازار بر ، و دستى و پاى
هامش
( 1 ) - م : سخت كرد
( 2 ) - ن : مرد خورم شد