آمدهايم « 1 » كه سؤالى چند كنيم اگر تو جواب دهى ايمان آوريم و تبع تو شويم .
عمر گفت : بپرسيد هر چه خواهيد تا جواب دهم .
گفتند : خبر ده ما را از قفلهاى هفت آسمان و كليدهاى آن ، و خبر ده ما را از كورى كه مىرفت با خداوند ، و خبر ده ما را از آنچه انداز قوم خود كرده و او نه از انس است و نه از جن ؛ و خبر ده ما را از موضعى كه يك بار آفتاب بر آن طلوع كرد و هرگز بر آن طلوع نكند ؛ و خبر ده ما را از پنج تن ( كه ) خلق ايشان نه در رحم بود ؛ و خبر ده ما را از يك و دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه و ده و يازده و دوازده .
گفت : عمر ساعتى سر در پيش افكند ، پس سر برداشت ، گفت : چيزى از عمر پرسيدى كه عمر را علم بدان نيست . اما پسر عم رسول خدا شما را خبر دهد بدين چه شما از من پرسيديد « 2 » پس كسى به طلب على فرستاد .
چون امير المؤمنين بيامد عمر گفت : يا ابا الحسن ، جماعت يهود از من چيزى چند پرسيدند و شرط كردهاند كه اگر جواب آن بدهى مسلمان شويم و ايمان آريم به رسول صلى اللّه عليه و آله . امير المؤمنين ايشان را [ گ 641 پ ] گفت : مسائل بر من عرضه كنيد . ايشان چنان كه از عمر سؤال كرده بودند با امير المؤمنين بازگفتند . گفت : مىخواهيد كه چيزى ديگر پرسيد غير ازين ؟
گفتند : نه اى پدر شبير و شبر .
امير المؤمنين گفت : قفلهاى آسمان شرك است و كليدها : اشهد ان لا إله الا اللّه و محمد رسول اللّه ؛ و آن كور كه با خداوند مىرفت ماهى بود كه يونس عليه السلام در شكم وى بود ؛ ( و ماهى در بحرهاى هفتگانه مىرفت . و آنج انذار قوم خود كرد كى نه از انس بود و نه از جن بود آن مور سليمان بن داود عليهما السلام بود ) . موضعى كه يك بار آفتاب بر آن جست و هرگز ديگر بر آن موضع
هامش
( 1 ) - ن : آمديم
( 2 ) - ن : بدينچ شما از من پرسيدى