نزد ملك رفت و حال معلوم وى كرد . ملك كس فرستاد و قاضيان را حاضر كرد و هر يك را در موضعى بنشاند و همچنان كرد كه دانيال عليه السلام كرده بود سخنشان مختلف بود . ( چنان كه آن كودكان مختلف بود ) . ملك بفرمود تا منادى كردند « 1 » كه قاضيان گواهى به دروغ دادند بر فلان زن عابده . فردا حاضر شويد به قتل قاضيان . روز ديگر خلق حاضر شدند و قاضيان را بكشتند .
ابو سعيد خدرى گويد با عمر در طواف مىگشتم چون به حجر الاسود رسيد گفت مىدانم كه تو سنگى و سود و زيانى نتوانى كرد و اگر نه آن بودى كه ديدم رسول صلى اللّه عليه و آله بوسه بر تو مىداد ( من ) بوسه بر تو ندادمى .
امير المؤمنين عليه السلام گفت : خاموش باش كه او سود و زيان مىكند عمر گفت از كجا مىگوئى ؟ گفت : از قرآن . گفت : كجاست در قرآن ؟
گفت : قوله تعالى ،
« وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ ، أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ قالُوا بَلى شَهِدْنا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هذا غافِلِينَ »
خداى تعالى ذريت آدم بيافريد و ايشان را معلوم كرد كه او آفريدگار ايشان است و ايشان بندگان ، و بر ايشان خطى نوشت و در ميان اين سنگ نهاد و گفت : گواه باش هر كرا نزد تو آيد و استعلام تو كند روز قيامت از بهر وى گواهى ده . پس او سود و زيان مىكند . عمر گفت : پناه مىگيرم به خدا كه من زنده باشم در ميان قومى كه على در ميان ايشان نباشد .
روايت كردهاند كه روزى عمر به امير المؤمنين گفت : چيزى چند هست كه غافل شدم از آن كه از رسول صلى اللّه عليه و آله بپرسيدمى ، اگر نزد تو جواب هست مرا معلوم كن يا على .
امير المؤمنين گفت : آن چيست ؟
گفت : وقت هست كه در خواب چيزى مىبينى چون بيدار مىشوى
هامش
( 1 ) - م : منادى