تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 280

مساهمون:

ص٢٨٠
هيچ حيلت مىتوانى انديشيدن در كار اين عابده . ( وزير ) روز سيوم از آخر ايام مهلت بيرون شد كه انديشه كند . كودكى را ديد برهنه كه به خاك بازى مىكردند و دانيال در ميان ايشان بودن به كودكان گفت : بيائيد تا من ملك باشم و فلان كس عابده و فلان و فلان قاضيان كه به زنا گواهى بر عابده مىدهند . كودكان گفتند : چنين كن . راضى شديم . پس دانيال عليه السلام خاك جمع كرد و شمشيرى از نى پيش خود بنهاد و گفت : اين را به فلان جا بريد و اين به فلان جا . يعنى گواهان را ؛ وزير ايستاده و آن حال مىشنود . پس يكى از آن گواهان بياورد ، گفت : راست‌گو و گرنه ترا بدين شمشير به دو پاره كنم . چه گواهى مىدهى برين زن عابده ؟ گفت : گواهى دهم كه او زنا كرد . گفت : در كدام روز ؟ گفت : در فلان روز عابده زنا كرد . گفت : كى ؟ گفت : فلان روز . گفت : با كه ؟ گفت : با فلان كس . گفت : در كدام موضع ؟ گفت : در فلان موضع . دانيال گفت : او را با موضع خود بريد « 1 » و گواه ديگر را بياوردند . « 2 » دانيال گفت : راست‌گو به چه گواهى مىدهى ؟ گفت : گواهى مىدهم كه فلان زن عابده زنا كرد . گفت : كى ؟ گفت : فلان روز . گفت : با فلان كس . گفت : در فلان موضع . گواهى اين خلاف گواهى اول بود . دانيال عليه السلام تكبير گفت ، و جمله كودكان تكبير گفتند . دانيال گفت : گواهى به دروغ دادند . منادى كنيد كه قاضيان گواهى به دروغ داده‌اند بر فلان زن عابده . فردا حاضر شويد به قتل قاضيان . وزير زود
هامش
( 1 ) - ن : برى ( 2 ) - ن : بياريد