دختر را نزد عمر بردند و حال معلوم وى كردند عمر ندانست كه حكم آن چيست . به مرد گفت : برخيز تا نزد ابو الحسن رويم .
عمر با جماعت نزد امير المؤمنين رفتند و قصه با وى بگفتند .
امير المؤمنين به زن آن مرد گفت : ترا گواه است كه اين دختر زنا كرده است ؟ گفت : اين زنان همسايه مناند ايشان اين حال مىدانند . زنان را حاضر كرده بود . امير المؤمنين صلوات اللّه عليه تيغ « 1 » از نيام بيرون كرد و نزد خود « 2 » بنهاد و بفرمود تا هر يك از آن زنان را به خانه بردند . پس زن مرد را بخواند ، و حال ازو پرسيد ، از قول خود بازنايستاد بفرمود تا او را با موضع خود بردند . و از زنان گواه يكى را حاضر كرد و بر سر زانو نشست ، گفت : مرا مىشناسى ؟ من على ابن ابى طالبم و اين شمشير است . و زن اين مرد گفت آنچه گفت ، اگر راست نگويى به اين شمشير گردنت بزنم .
زن نگاه با عمر كرد ، گفت : اى عمر ، الامان ، تا راست بگويم .
امير المؤمنين گفت : راست با من بگو .
آن زن گفت : ازين دختر هيچ كار بد در وجود نيامد . اما زن چون حال دختر ديد ترسيد كه شوهر او وى را زن كند خمر با خورد وى داد ، و ما را بخواند ، تا او را نگاه داشتيم و به انگشت بكارت او ببرد .
امير المؤمنين گفت : اللّه اكبر ، من اول كسىام كه تفريق كردهام ميان گواهان ، الا دانيال نبى عليه السلام . پس زن را حد قذف بزد و تفرقه كرد ميان زن و شوهر ، و مهر بر آن زنان گواه الزام كرد چهارصد درم ، دختر را بدان مرد داد به چهارصد درم .
پس عمر گفت يا ابا الحسن ، مىخواهم كه قصهء دانيال عليه السلام مرا معلوم كنى .
هامش
( 1 ) - م : شمشير
( 2 ) - م ، و به نزد