امير المؤمنين گفت : دانيال يتيم بود پدر و مادر نداشت « 1 » زنى پير از بنى - اسرائيل او را مىپروريد ، و ملكى از ملوك « 2 » بنى اسرائيل ، او را دو قاضى بودند و ايشان را دوستى زاهد بود ، زنى پاكيزه داشت زاهد ، وقتها نزد ملك رفتى و با او سخن گفتى - ملك محتاج آن شد كه شخصى را به جائى فرستد به مهمى .
گفتند : فلان زاهد لايق اين كار است . ملك او را بدان مهم بفرستاد
زاهد به قاضيان گفت : وصيت مىكنم شما را كه نظر به اهل و خانهء من كنيد تا آمدن من باشد « 3 » . قاضيان قبول كردند . زاهد بدان مهم مشغول شد . قاضيان هر روز به در خانهء زاهد آمدندى . روزى زن زاهد را بديدند ، برو عاشق شدند ، طلب آن كردند كه مطيع ايشان شود . زن مطيع نشد . گفتند :
اگر مطيع نشوى نزد ملك گواهى دهيم بر تو به زنا « 4 » و ترا به رجم كنيم .
زن گفت هر چه خواهيد « 5 » بكنيد من مطيع شما نشوم .
قاضيان نزد ملك رفتند ، گفتند : زن زاهد زنا كرد و آن زنى معروف بود در بنى اسرائيل به صلاح و عفت . ملك عظيم كوفته خاطر شد از آن سخن و ملك در حق زهد و صلاح و عفت او سخت معتقد بود .
ملك به قاضيان گفت : قول شما نزد من مقبول است ، سه روز مهلت دهيد بعد از سه روز او را رجم كنيد . منادى كردند در شهر كه فلان زن زاهد زنا كرده است فلان روز به رجم او حاضر شويد كه قاضيان گواهى مىدهند كه زنا كرده است .
مردم در سخن آمدند و عجب بماندند ازين سخن . ملك به وزير گفت :
هامش
( 1 ) - ن : مادر و پدر نداشت
( 2 ) - م : ملكان
( 3 ) - ن : تا به من آمدن باشد
( 4 ) - م : مىدهيم به تو به زنا
( 5 ) - ن : خواهى