تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
امير المؤمنين گفت : به گواهى خدا و رسول و اين قوم كه حاضراند از مسلمانان ، من اين زن را بدين جوان دادم به صداق چهارصد درهم و صداق از مال من ؛ و قنبر را بفرمود تا چهارصد درم بياورد و به جوان داد ، گفت [ اين ] به زن ده . جوان آن درم‌ها در كنار زن ريخت ، گفت : دست زن گير و بايد كه پيش من نيائى الا كه اثر دامادى بر تو ظاهر باشد « 1 » . چون جوان دست زن گرفت ، گفت برخيز تا رويم . زن فرياد برداشت و گفت : الامان ! الامان يا امير المؤمنين ، اى پسر عم رسول ، مرا به زنى به فرزندم دادى به خدا كه اين فرزند من است ، مرا به كريمى دادند ، اين پسر ازو بياوردم چون بزرگ شد مرا الزام كردند [ اين ] برادران كه او را از خود نفى كنم به خدا كه او فرزند و جگرگوشه من است ، و دل من مىسوخت ، اما اين از بيم برادران كردم . پس زن برخاست و دست پسر گرفت و به خانه رفت . عمر فرياد [ گ 640 ر ] برداشت ، وا عمراه ! اگر نه على بودى عمر هلاك شدى - و در بسيار واقعه‌ها عمر اين سخن گفته است . روايت است از صادق عليه السلام كه دخترى نزد عمر آوردند ، گفتند : زنا كرده است ، و بكر بود بكارتش به زنا رفته است ؛ و قصه و حال اين دختر يتيم بود ، و او را يكى مىداشت و او را صورتى پاكيزه بود ، و اين مرد بيشتر از اوقات به سفر بودى به تجارت . زن ترسيد كه مبادا كه شوهر او را زن كند خمر با خورد وى داد ، و چند زنان همسايه را بخواند تا او را به دست نگاه داشتند ، و زن به انگشت بكارت آن دختر ببرد . چون شوهر از سفر بازآمد ، زن گفت : دختر را بكارت ببرده‌اند ، و جماعتى زنان كه يارى وى داده بودند در تباه كردن بكارت گواهى دادند كه اين دختر زنا كرده است .
هامش
( 1 ) - م : بود .