گواهى دادند كه اين زن بكر است و هرگز شوهر نكرده است ، و اين شخص دعوى محال مىكند تا اين مستوره را فضيحت كند .
عمر فرمود كه ، جوان را به زندان بزند تا تفحص كنند « 1 » از عدالت شهود اگر عدول باشند جوان را حد قذف بزند ، دست جوان گرفتند و به زندان بردند چون مىرفت امير المؤمنين را ديد در راه ، گفت : اى ابن عم محمد ، من كودكى مظلومم ، و عمر فرمود كه مرا به زندان برند .
[ امير المؤمنين ] على گفت : او را با نزد عمر بريد . جوان را با نزد عمر بردند . گفت : فرمودم كه او را به زندان بريد چرا با پس آورديد ؟ گفتند : على فرمود كه او را با پيش عمر بريد ، و تو فرمودهاى كه عصيان على نكنيم « 2 » ؛ ايشان درين سخن بودند [ كه ] امير المؤمنين برسيد ، گفت مادر جوان حاضر كردند . امير المؤمنين : گفت : اى جوان ، چه دعوى مىكنى ؟ گفت : اين مادر من است ، « 3 » و قصه با على بگفت . امير المؤمنين به عمر گفت : دستورى مىدهى كه من ميان ايشان حكم كنم . عمر گفت : چگونه حكم نكنى ، و من از رسول شنيدم كه گفت : على عالمتر از شماست .
امير المؤمنين [ به زن ] گفت : ترا گواهى هست ؟ « 4 » گفت : بلى ، آن چهل مرد فرا پيش آمدند ، و گواهى دادند چنان كه از پيش ياد كرديم .
امير المؤمنين گفت : به خدا كه امروز حكم كنم بر شما بدانچه رضاى خدا در آن باشد ، و رسول صلى اللّه عليه و آله به من آموخت به زن گفت : ترا ولى هست ؟ گفت : بلى ، اين برادران مناند . امير المؤمنين گفت : فرمان من در شما و خواهر جايز هست ؟ گفتند : بلى ؛ و زن گفت همچنين ، اقرار كرد
هامش
( 1 ) - م : به زندان برند چون مىرفت
( 2 ) - ن : كنى
( 3 ) - ن : مادرست
( 4 ) - ن : گواهست