تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 275

مساهمون:

ص٢٧٥
فرمود كه ، اگر ابو بكره را حكمى هست چهار گواه تمام شد ، مغيره را رجم كن « 1 » و اگر قول وى را حكمى نيست اقامت حد ، بار دوم وجهى ندارد . عمر را چون معنى اين سخن امير المؤمنين عليه السلام معلوم شد متحير بماند ، سخن نتوانست گفت ، و قوم عجب بماندند از حكم امير المؤمنين عليه السلام . روايت كند از ضمرة بن العاصم كه او گفت : از جوانى شنيدم در مدينه كه مىگفت : يا احكم الحاكمين ، حكم كن ميان ما و مادر به حق . عمر گفت : اى جوان چرا دعا بر مادر مىكنى ؟ گفت : از بهر آنكه نه ماه مرا در شكم داشت و دو سال شير داد چون بزرگ شدم و خير از شر بشناختم و يمين از يسار ، مرا براند و مىگويد [ گ 639 پ ] نه فرزند منى و ترا نمىشناسم . عمر گفت : مادر تو كجا مىنشيند ؟ گفت : در فلان كوچه . عمر گفت : او را حاضر كنى زن بيامد و چهار برادر با وى بود ، و چهل گواه نزد عمر گواهى دادند كه اين كودك ظالم است دعوى به دروغ مىكند و اين زن بكر است ، هرگز شوهر نكرده است ، و اين ظالم مىخواهد كه زنى قرشيه را فضيحت كند در ميان قبيله و عشيره . عمر جوان را گفت ، چه مىگوئى ؟ گفت : به خدا كه اين مادر من است نه ماه مرا در شكم داشت و دو سال شير داد ، چون خير از شر بشناختم و يمين از يسار ، از من بيزار شد و مىگويد تو نه فرزند منى . عمر به زن گفت : سخن جوان مىشنوى چه مىگويى ؟ زن گفت : يا امير المؤمنين ، بدان خدا كه به نور در حجاب شد و چشم‌ها او را نتوانند ديد ، و به حق محمد و اولاد او ، كه من اين شخص را نمىشناسم ، و او دعوى باطل مىكند و مىخواهد كه مرا در قبيلهء خود فضيحت كند و من بكرم . عمر گفت : ترا گواهان هستند ؟ گفت : بلى . اين قوم . آن چهل كس
هامش
( 1 ) - ن : رجم كن واجب ( و در هامش آمده : معنى آن بود كه اگر قول ابو بكره را حكمى هست چهار گواه تمام شد مغيره را رجم واجب )