رفت به ذى خشب و امير المؤمنين اصلاح زمين مىكرد ، و حسن نزد وى نشسته بود و قنبر ايستيده بود قنبر گفت : يا مولاى ! عمر آمد . امير المؤمنين گفت : به چه كار يا ابا حفص ؟ گفت : حاجتى به تو دارم . گفت : كسى بفرستادى تا من بيامدمى . عمر گفت : به خانهء حكمت بايد رفت . پس گفت : جماعتى از اهل شام محرم به وادى قرى بگذشتند ، خايهء اشتر مرغ يافتند ، بشكستند . [ گ 639 ر ] و بخوردند چه بر ايشان واجب شود ؟
امير المؤمنين عليه السلام بخنديد پس نگاه با حسن كرد ، گفت جوابش ده ، ( حسن گفت بفرما ) تا به عدد خايه فحل بر اشتران افكنند ، آنچه بيارند از بچه هدى باشد .
عمر گفت : باشد كه ناقه بچه بيندازد .
حسن گفت : خايه نيز فاسد شود ، بچه از آن بيرون نيايد .
روايت كند محمد بن على بن ابراهيم ، از پدرش ، از جدش ابراهيم بن هاشم بن محمد ، از محمد بن الوليد ، از محمد بن الفرات ، از اصبغ بن نباته رحمه اللّه ، گفت :
پنج كس را نزد عمر حاضر كردند كه ايشان را به زنا بگرفته بودند . عمر فرمود كه هر يك را حدى بزنند ؛ و امير المؤمنين عليه السلام حاضر بود ، گفت :
حد ايشان نه اين است .
عمر گفت : تو ايشان را حد بزن .
امير المؤمنين بفرمود : يكى را گردن بزدند ، دوم را رجم كردند ، سيوم را حدى بزدند ، چهارم را نيمه حد بزدند ، پنجم را تعزير كردند .
عمر گفت : پنج كس را در يك قضيت بياوردند ، پنج حكم مختلف كردى كه هيچ يك بدان ديگر نماند ؟
امير المؤمنين گفت : حكم ايشان اين بود كه من كردم : آن اول ، ذمى بود ، زنا كرده بود با زن مسلمان ، از ذمت بيرون رفت ، حكم او قتل بود ؛ دوم
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 273
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٢٧٣