كه تو از مسلمانان وا بردى و مشكلات كه روشن كردى . پس ايشان را به رستاق مدينه بردند ، بعد از مدتى بيامدند ، و طلب نكاح كردند . عمر ديگر بار فرو ماند ، نمىدانست كه چه مىبايد كرد . كس فرستاد نزد امير المؤمنين ، بيامد عمر سر با او بگفت . امير المؤمنين گفت : ايشان با يو خصومت كنند تو گو ، نكاح شما نتوان كرد تا من جواب ايشان بدهم . ايشان گفتند : يا امير المؤمنين ما را زن بده . عمر گفت : نكاح شما درست نباشد . گفتند حظ ما از كتاب خدا محو شد ؟
امير المؤمنين گفت : بلى . دو فرج در يك فرج روا نباشد ، و چهار چشم مىنگرد .
ديگر بار خلق تكبير بگفتند چنان كه مدينه بلرزيد « 1 » . پس ايشان را با موضع خود بردند . امير المؤمنين عليه السلام گفت : چون شهوت در ايشان بجنبيد اندك بزيند ، يكى به ساعتى پيش از ديگرى « 2 » بميرد ؛ بعد از سه روز مردى مىآمد بر ناقه نشسته ، منزل عمر پرسيد به طلب كفن ايشان آمده بود . يكى وقت غروب بمرد و يكى بين العشاءين .
روايت است از زيد بن اسلم كه گفت : اهل شام برسيدند گروهى محرم در وادى القرى بگذاشتند ، خايهء اشتر مرغ يافتند ، بشكستند و بخوردند ، پس انديشه كردند كه اين خايه صيد است ما را چيزى لازم شود . چون به مدينه رسيدند نزد عمر رفتند ، و حكايت با وى بگفتند . عمر مهاجر و انصار را با وى جمع كرد و از ايشان سؤال كرد ، اختلاف كردند ، بعضى مىگفتند جزا لازم بود و بعضى مىگفتند هيچ لازم نبود . عمر گفت : شما به حال خود باشيد كه اينجا كسى هست كه ما را فرمودهاند كه هر چه در آن خلاف افتد ازو بپرسيم .
اسلم را گفت بنگر كه على در خانه است ؟ اسلم بازآمد ، گفت : او به ذى حشب رفته ، مزرعهء از آن خود . عمر درازگوش ام عطيه بستد ، بر نشست نزد امير المؤمنين
هامش
( 1 ) م : به لرزه درآمد
( 2 ) - ن : بيش از يكى