مىدارم و حق دشمن ، و گواهى دهم بدانچه نديدهام
امير المؤمنين گفت : راست مىگويد زن و فرزند دوست مىدارد و ايشان فتنهاند و حق دشمن مىدارد و آن موت است ، و گواهى مىدهد به ناديده .
رسول صلى اللّه عليه و آله را نديده است . عمر او را رها كرد .
روايت كردهاند از ابو سلمة بن عبد الرحمن ، كه گفت شخصى ( را ) نزد عمر آوردند كه او را دو سر و دو بينى و دو دهان و چهار چشم و يك رو بود و دو ذكر ودود برداشت . گفتند : اى امير المؤمنين ، ميراث اين چگونه دهيم ؟
عمر اصحاب رسول صلى اللّه عليه و آله را حاضر كرد و حسن عليه السلام حاضر بود . عمر گفت : [ گ 638 پ ] حكم كنيد « 1 » در ميراث اين شخص . هر يكى چيزى گفتند . عمر گفت : نه صواب گفتيد « 2 » ابو الحسن على بن أبي طالب صلوات اللّه عليه كجاست ؛ گفتند : به حايطى از آن خود رفته است ، يعنى زمين از بهر عمارت .
گفت : حسن نزد امير المؤمنين عليهما السلام رفت ، او را خبر داد ، گفت : اى پسر اين مشكل است ، و نه يك حكم دارد . امير المؤمنين بيامد و قومى با او بودند .
عمر گفت ، يا ابا الحسن ، حكم كن در ميراث اين شخص . گفت : درين بيش از يك حكم است او را بخوابانند اگر هر چهار چشم فروگيرد و از يك دهان غطيط كند در يك حال ، يك بدن است ، و اگر دو چشم فروگيرد و از يك دهان غطيط ، دو شخصاند .
حكمش اين است و درين شخص يك حكم ديگر بكرد ، گفت : او را طعام و شراب دهند تا سير شود و بگذارند تا بول يا غايط كند . اگر از هر دو مبال يك بار بول كند ، از هر دو دبر به يك بار غايط كند يك بدن باشد ، و اگر از يك مبال بول كند و از يك نه ، يا از يك مبال بول كند و از يك دبر غايط ، دو بدن باشند . گفت خلق به يك بار فرياد برداشتند به تكبير ، چنان كه غلغله در مدينه افتاد .
عمر برخاست ، و بوسه بر سر امير المؤمنين نهاد ، و گفت : بس اندوهها
هامش
( 1 ) - ن : كنى
( 2 ) - ن : گفتى