تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 270

مساهمون:

ص٢٧٠

باب بيست و پنجم در ذكر چيزى چند كه از عمر سؤال كردند

و او را معلوم نبود و آنچه واقع شد از مشكلات و عمر حكم آن نمىدانست و امير المؤمنين بيان كرد « 1 » بدان كه اگر ما آن سؤالات كه از عمر كرده‌اند ، و حوادث كه در زمان او واقع شد ، و عمر از جواب و حكم آن عاجز بود ، و امير المؤمنين آن را جواب داد ، و خطاها كه افتاد در آنجا حكم كرد ، و امير المؤمنين آن را به اصلاح آورد ياد كنيم مجلدى باشد « 2 » و از غرض بازمانيم اما اينجا ياد كنيم . روايت كرده‌اند كه يكى از يهود نزد عمر آمد ، گفت : من فتنه دوست مىدارم و حق دشمن مىدارم و گواهى دهم بدانچه نديده‌ام ، و گويند سائل مسلمان بود نه جهود . عمر فرمود تا او را گردن بزنند . او را بنشاندند تا گردن زنند . امير المؤمنين مىآمد ، گفت : اين چه حال است ؟ قصه با او بگفتند ، فرمود كه او را با پيش عمر برند . او را با نزد عمر بردند . امير المؤمنين بيامد ، گفت : از بهر چه گفتى كه گردن اين مرد بزنند ؟ گفت : مىگويد من فتنه دوست
هامش
( 1 ) - م : كردند ( 2 ) - م : جمله بگوئيم مجلدى بيش بود
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 270 | محمد بن حسين رازي