را به عمر نمودند . از عمر سؤال كرد . عمر جواب داد مثل آن ابو بكر .
ابن عباس گفت : انصاف نمىدهى با اين شخص ، نه جواب مسأله مىدهى ، و نه مىگويى كه ما نمىدانيم . گفتند : تو مىدانى ؟ گفت : نه ، اما آن كس را مىدانم كه او جواب بدهد . گفتند : كيست ؟ امير المؤمنين ، و حجت خداى بر جمله خلايق . گفتند : برخيز تا پيش او رويم . برخاستند و با رسول نزد امير المؤمنين عليه السلام رفتند ، در زدند . از خانه بيرون آمد ، قلم بر پس گوش نهاده بود ، و مداد بر انگشتانش بود . ابن عباس حال معلوم او كرد . امير المؤمنين گفت : بپرس هر چه مىخواهى . مرد گفت : مرا خبر ده از آنچه خداى را نيست . گفت : خداى را عز و جل شريك نيست . گفت : خبر ده مرا از آنچه نزد خدا نيست . امير المؤمنين گفت : نزد خدا ظلم بندگان نيست . گفت : مرا خبر ده از آنچه خدا نداند . گفت :
آن قول شماست كه مسيح پسر خداست ؛ و او مىفرمايد :
« قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِما لا يَعْلَمُ فِي السَّماواتِ وَ لا فِي الْأَرْضِ »
خدا نمىداند كه او را پسرى هست ، چنان كه شما دعوى مىكنيد .
نصرانى گفت : اشهد ان لا إله الا اللّه ، گواهى مىدهم كه خدايى نيست جز ازو ، و محمد رسول اوست به حق و تو وصى محمدى صلى اللّه عليه و آله . مال تسليم به امير المؤمنين كرد . امير المؤمنين حسن و حسين را صلوات اللّه عليهم فرمود تا بر مسلمانان قسمت كردند .
روايت كردهاند كه در زمان رسول صلى اللّه عليه و آله گاوى خرى بكشت .
خداوند خر نزد رسول صلى اللّه عليه و آله آمد ، دعوى كرد بر خداوند گاو .
مهاجر و انصار حاضر بودند . رسول صلى اللّه عليه و آله ابو بكر را گفت : حكم كن ميان ايشان . ابو بكر گفت : بهيمهاى بهيمهاى را بكشت هيچ لازم نشود . عمر را گفت : تو حكم كن ميان ايشان . عمر جواب داد مثل جواب ابو بكر . رسول به امير المؤمنين [ گ 638 ر ] صلوات اللّه عليهما گفت : تو حكم كن ميان ايشان امير المؤمنين گفت : اگر گاو در اصطبل خر رفت قيمت خر بر خداوند گاو باشد