بشنيد ، گفت : اين چه در زدن سخت است ، ببينيد كه كيست ؟
فضل عباس بيرون آمد بلال را ديد ، گفت : چه كار دارى ؟
بلال گفت : ابو بكر به مسجد آمده است و مىگويد : رسول مرا فرمود كه امامت شما كنم .
فضل گفت : ابو بكر نه در لشكر اسامه بود به خدا كه آن شر عظيم است كه رسول صلى اللّه عليه و آله گفت دوش كه [ شر عظيم ] در مدينه آمد . پس فضل بلال را در اندرون برد تا رسول صلى اللّه عليه و آله را از آن خبر دهد .
رسول گفت : مرا بازنشانيد . او را بازنشاندند ، سرباز بسته ، دستى بر دوش على و يكى بر دوش فضل ، و پاها بر زمين « 1 » مىكشيد تا در مسجد رفت .
بخارى در جزو دهم از صحيح خويش روايت كند ، از زهرى ، از عبيد اللّه بن عبد اللّه ، كه عايشه گفت : چون رنج رسول صلى اللّه عليه و آله سخت شد ، من از زنان رسول دستورى خواستم تا نبى به خانهء من باشد . دستورى دادند ، رسول بيرون شد ، ميان دو مرد ، پاها در زمين مىكشيد ، ميان فضل و عباس ، و مردى ديگر .
عبيد اللّه گفت : با ابن عباس بگفتم . گفت مىدانى كه مرد ديگر « 2 » كه عايشه نامش نبرد كه بود ؟ گفتم : نه . گفت على بود .
و بخارى در صحيح ، چند جاى ، اين حديث ياد كرده است .
و در كتاب مرضى از صحيح روايت كند از عبيد اللّه بن عبد اللّه بن عتبه « 3 » ، از عايشه ، كه او گفت : چون رنج رسول صلى اللّه عليه و آله سخت شد دستورى خواستم از زنان تا مداوات « 4 » در خانهء من كند . زنان دستورى دادند . رسول صلى اللّه عليه و آله بيرون آمد ميان دو مرد ، پاها در زمين مىكشيد ، ميان [ فضل و ]
هامش
( 1 ) - ن . در زمين
( 2 ) - م : كه بود
( 3 ) - در اصل : عقبه
( 4 ) - م : مداومت