تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
رسانيدند ، و اسامه را گفتند ، رسول صلى اللّه عليه و آله دستورى نمىدهد كه تأخير كنى برخيز و برو ، پيش از آنكه بداند [ گ 625 پ ] اسامه كوچ كرد ، و قيس و حباب بازگرديدند ، و اعلام رسول صلى اللّه عليه و آله [ كردند ] . رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : ايشان نروند . چون قيس بازگرديد ابو بكر و عمر و ابو عبيده پيش اسامه رفتند و خلوت ساختند ، و قومى با ايشان گفتند : كجا مىرويم و مدينه بازگذاريم ، و ما اين ساعت حاجت‌مندتريم به مقام كردن در مدينه . اسامه گفت : از بهر چه ؟ گفتند : رسول صلى اللّه عليه و آله را موت نزديك رسيد ، و اگر ما مدينه بگذاريم على امارت ببرد ، و محمد ما را بدين سفر دراز از بهر آن مىفرمايد تا مدينه خالى شود ، و على به امارت بنشيند ، و رأى و تدبير ما باطل شود . لشكر بازگرديد و با جاى اول آمدند ، آنجا مقيم شدند ، و يكى را بفرستادند به مدينه تا تعرف حال كند از مرض رسول صلى اللّه عليه و آله . آن شخص نزد عايشه آمد ، حال ازو پرسيد در سر ، گفت : برو و ابو بكر و عمر را بگو و آنان كه با ايشان‌اند ، كه رنج بر رسول سخت شد ، از جاى خود مرويد و من حال او هر روز معلوم شما مىكنم . پس رنج بر رسول صلى اللّه عليه و آله سخت شد . عايشه صهيب را نزد « 1 » ابو بكر فرستاد و او را خبر داد : رسول صلى اللّه عليه و آله به حال يأس رسيد ، و اميد حيات او نيست ، بگو تا ابو بكر و عمر و ابو عبيده در سر به مدينه آيند . چون صهيب فارغ شد از گزاردن پيغام او را نزد اسامه بردند و حال معلوم او كردند ، و دستورى خواستند . ايشان را دستورى داد و گفت : بايد كه كس نداند ، اگر رسول صلى اللّه عليه و آله به شود شما بازگرديد ، و اگر وفات يابد مرا خبر دهى « 2 » تا با مدينه آيم . پس ابو بكر و عمر و ابو عبيده به شب در مدينه رفتند .
هامش
( 1 ) - ن : پيش ( 2 ) - م : دهيد