و رنج رسول صلى اللّه عليه و آله سخت شده بود . با خود آمد ، گفت :
درين شب شرى عظيم در مدينه آمد . گفتند : يا رسول اللّه ، آن چه شر است ؟
گفت : آنان كه در لشكر اسامه بودند با مدينه آمدند . يعنى اين سه تن و خلاف امر من كردند ، و من از ايشان بيزار شدم . به خدا ، لشكر اسامة بفرستى ، دم بدم مىگفت : لشكر اسامه بفرستى ! .
و بلال به وقت هر نماز به در خانه رسول صلى اللّه عليه و آله گفتى : الصلاة ، يا رسول اللّه ، اگر توانستى تحمل رنج كردى و بيرون آمدى ، و اگر نتوانستى على را بفرمودى تا نماز كردى . و امير المؤمنين ( ع ) و فضل عباس در آن بيمارى از پيش رسول صلى اللّه عليه و آله خالى نمىبودند .
چون روز شد آن شب كه قوم در مدينه آمده بودند بلال بر عادت هر روز بيامد و گفت : يا رسول اللّه ، رسول از خود رفته بود . بلال را منع كردند از آنكه در اندرون رود . گفتند رسول صلى اللّه عليه و آله به خود مشغول است .
عايشه صهيب را « 1 » گفت : نزد ابو بكر رو ، و بگو : رنج بر رسول سخت شد ، نمىتواند بيرون آمدن ، و على مشغول است كه بيايد و نماز كند تو به مسجد رو ، و امامت كن كه فرصتى بود ، و ترا حجتى باشد تا روز قيامت .
پس خلق در مسجد انتظار رسول صلى اللّه عليه و آله مىكردند كه بيرون آيد و با ايشان نماز كند ، يا على بر عادت معلوم .
ناگاه ابو بكر در مسجد آمد گفت : رسول صلى اللّه عليه و آله مرا فرمود كه امامت شما كنم . گفتند : اين چگونه باشد و ترا فرموده است كه با اسامه به روى ؟ و ما نمىدانيم كه رسول صلى اللّه عليه و آله كسى به تو فرستاد ، و فرمود كه امامت كنى .
بلال گفت : صبر كنى تا من بروم و از رسول صلى اللّه [ گ 626 ر ] عليه و آله دستورى خواهم . زود به در خانه شد ، و در بزد سخت . رسول صلى اللّه عليه و آله
هامش
( 1 ) - ن : به صهيب