تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 222

مساهمون:

ص٢٢٢
امير المؤمنين عليه السلام مصحفى بخواست گفت ، كه اين مصحف بستاند و بر ايشان عرضه كند و ايشان را بر آن خواند كه در مصحف نوشته است . جوان انصارى برخاست ، گفت : من . امير المؤمنين عليه السلام ازو اعراض كرد . دوم بار آواز داد هيچ كس برنخاست . هم جوان انصارى برخاست ، گفت : من عرضه دهم . امير المؤمنين اعراض كرد . بار سيوم آواز داد چنان كه اول و دوم هيچ كس از لشكر برنخاست . جوان انصارى برخاست ، گفت : من عرضه دهم . امير المؤمنين عليه السلام گفت : اگر تو عرضه دهى تو را بكشند . گفت : يا امير المؤمنين ، و الله كه هيچ چيز از آن دوست‌تر ندارم كه مرا پيش تو بكشند و من فرمانبردار تو باشم . امير المؤمنين ( ع ) مصحف به دو داد . جوان انصارى برگرفت و برابر آن قوم بايستاد . امير المؤمنين نظر به دو كرد ، گفت : خداى عز و جل دل اين جوان پر از نور و ايمان كرده است و او را بكشند و مرا بر او شفقت مىباشد و فلاح نيابد آن كس كه او را بكشد . جوان با مصحف برابر هودج و عايشه و طلحه و زبير بايستاد به آوازى بلند گفت : اى قوم ، امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السلام شما را به كتاب خدا ، و حكم آن مىخواند چنان كه خدا فرو فرستاده است به اطاعت او گرويد ، و ترك طاعت شيطان كنيد كه « 1 » غاوى و گمراه‌كننده است . جماعتى از لشكر عايشه برخاستند و او را بكشتند . [ گ 627 ر ] امير المؤمنين عليه السلام گفت : مرا شكى در كفر و ضلالت ايشان نبود ، اما خواستم كه بر شما ظاهر شود جمله ، بعد از آنكه جوان صالح حكيم بن حبلهء عبدى با جماعتى صالحان بكشتند ، و اين جوان صالح را بكشند ، و ايشان را به كتاب خداى مىخواند و عمل كردن به حكم قرآن ، بشتافتند و او را كشتند . حمله برى بر ايشان بنام خداى كه ايشان را نصرت ندهند . پس امير المؤمنين عليه السلام و اصحابش
هامش
( 1 ) - ن : كنى غاوى