بده به براءت خدا و رسول ازو در دنيا و آخرت . زنان رسول صلى اللّه « * » عليه و آله خاموش شدند ، و هيچ سخن نگفتند . عايشه گفت : يا رسول اللّه ، هرگز تو ما را چيزى نفرمودى كه خلاف آن كرديم . رسول گفت : خلافى كردى سختترين خلافها ، و تو اين قول من خلاف كنى و عاصى شوى درو بعد از من و از خانه بيرون آيى و برو خروج كنى ، قومى بسيار گرد تو درآمده باشند و با او مقاتلت كنى و تو ظالمه باشى ، و در راه سگان ماء حوأب بانك كنند ( بر تو ) برخيزى ، و با منزل خود روى . همه بازگرديدند ، پس رسول صلى اللّه عليه و آله ، آن قوم را جمع كرد و كسانى كه تبع ايشان بودند يعنى اصحاب صحيفه ، و آن چهار صد مرد بودند ايشان را تحت رايت اسامة بن زيد كرد مولاى رسول ، و فرمود تا با ايشان به ناحيت شام روند . گفتند : يا رسول اللّه ، ما از سفر آمديم با تو دستورى مىخواهيم تا چند روز اينجا مقيم شويم ، و اصلاح حال خود بكنيم ، و ترتيب آنچه در سفر به كار بايد فرمود ، كه در مدينه بيش از آن توقف نكنند كه ترتيب سفر كنند از آنچه ما لا بد است ، و اسامه را بفرمود تا تا لشكر بيرون برد از مدينه . و چند ميل برفت و آنجا فرو آمد ، انتظار اين قوم مىكرد كه در مدينه بودند تا ترتيب سازند و به دو رسند . و غرض رسول آن بود كه مدينه خالى شود ازين قوم ، و هيچيك آنجا نباشند . ايشان بر آن حال بودند از كارگزاردن ، و رسول صلى اللّه عليه و آله دم بدم ايشان را تعجيل مىفرمود تا بروند .
رسول صلى اللّه عليه و آله رنجور شد ، رنجوريى كه در آن متوفى شد .
چون ايشان آن بديدند درنگ مىكردند در رفتن . رسول صلى اللّه عليه و آله ، قيس بن سعد بن عباده را بفرمود و حباب بن المنذر را كه با جماعتى از انصار بروند و لشكر [ را ] از مدينه بيرون كنند تا نزد اسامه روند .
قيس بن سعد و حباب المنذر ايشان را بيرون كردند و به لشكرگاه اسامة
هامش
* از اينجا به بعد دوباره با نسخه « ن » مقابله مىشود ( صفحه 17 كتاب ) .