بر ايشان افتاد و نفس خود نگاه نمىتوانستند داشت ، و پوشيده نشد بر اهل مجلس كه رسول صلى اللّه عليه و آله تعريضى كه گفت ايشان را مىخواست . و مثل از قرآن و غيره از بهر ايشان بياورد . چون رسول صلى اللّه عليه و آله با مدينه آمد به خانهء ام سلمه رضى اللّه عنها فرو آمد ، يك ماه آنجا بود به خانهء هيچ زن نرفت ، چنان كه پيش از آن رفتى . و عايشه و حفصه شكايت با پدر كردند . ابو بكر و عمر گفتند : نمىدانيم كه از بهر چيست اين تنگى شما بر وى ، و سخن به لطف گوييد ، باشد كه رنج ظاهر كند . عايشه نزد رسول شد و حفصه از خانه بيرون نيامد رسول صلى اللّه عليه و آله را در منزل ام سلمه ديد ، و امير المؤمنين عليه السلام نزد وى بود . رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : اى حميرا ، « مالك ؟ » چه بود ترا ؟
گفت : يا رسول اللّه [ گ 625 ر ] مىرنجم كه به خانهء من نمىآيى ، اين چندين مدت ، و پناه به خداى مىبرم از خشم تو . رسول صلى اللّه عليه و آله گفت : اگر حال چنان بودى كه مىگويى ، سر من ظاهر نكردى ، و من ترا وصيت كرده بودم به پنهان داشتن آن ، تو هلاك شدى و جماعتى از مسلمانان هلاك كردى .
پس رسول صلى اللّه عليه و آله خادمهام سلمه را فرمود تا جملهء زنان رسول را جمع كرد ، چون جمع شدند رسول صلى اللّه عليه و آله ايشان را گفت : بشنويد آنچه او به شما گويد . و اشارت به امير المؤمنين كرد كه او برادر و وصى من است و قائم بعد از من و خليفهء من در امت من و وارث علم من ، فرمان او بريد در آنچه او فرمايد و عصيان او مكنيد كه هلاك شويد بر دست او . پس روى به امير المؤمنين كرد ، گفت : اى على من ترا وصيت مىكنم به نگاه داشتن ايشان چون فرمان خداى تعالى و آن تو برند ، و ايشان را امر كن بدانچه خواهى و نهى كن از آنچه نخواهى .
و اگر عصيان تو كنند ايشان را رها كن يعنى طلاق ده . امير المؤمنين عليه السلام گفت : يا رسول اللّه ايشان زناناند و ايشان را ضعف و وهن و قلت رأى باشد .
گفت : به ايشان رفق كن چون رفق بهتر باشد ، و هر كه عصيان تو كند طلاقش
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 215
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص٢١٥