حمزه ، مگر تو مسلمان شدهاى ؟ گفت : كه مرا از آن بازدارد و مرا حق روشن شده است . و من از آن بازنگردم ، منع كنيد مرا اگر مىتوانيد .
ابو جهل گفت رها كنيد حمزه را كه من دشنام برادرزادهء وى دادم و او را عظيم رنجانيدم . پس حمزه بر اسلام بايستاد . چون حمزه ايمان آورد قريش دانستند كه وى نصرت رسول دهد بعد از آن نمىآراستند كه ايذاء رسول كنند .
و حمزه در آن معنى بيتى چند گفته است . اولش :
ذق يا ابا جهل بما عسيت . . .
چون حمزه با خانه شد شيطان او را وسوسه كرد . گفت : تو سيد قريشى ، بد كردى كه تبع صابئى شدى و دين آباء ترك كردى ، بهتر از اين كار كه تو كردى . حمزه را ندامتى حاصل شد ، گفت : خدايا اگر اين چه من كردم حق بود تصديق آن در دل من انداز ، و اگر نه حق است مرا از اين كار خلاص ده .
و در آن شب عظيم متفكر بود از وسوسهء شيطان تا بامداد . چون روز آمد پيش رسول صلى اللّه و آله رفت و گفت : اى پسر برادر ، من در انديشه افتادم كه راه از آن بدر نمىتوانم بر دو ايستادن مثل من بر چيزى كه نميدانم كه حق است يا باطل گمراهى و ضلالت بود . سخنى گوى مرا اى فرزند ، كه مىخواهم كه حديثى از تو بشنوم . پس رسول صلى اللّه عليه و آله او را پند مىداد و وعظ مىگفت و تخويف مىكرد و بشارت مىداد . ايمان در دل حمزة ثابت و محكم شد به قول رسول صلى اللّه عليه و آله كه گفت : گواهى دهم كه تو صادقى و اين گواهى از صدق و معرفت مىدهم ، آشكارا كن اى برادر زاده به من ، تو بخداى كه باك ندارم كه هر چه زير آسمان است از آن باشد و من بر دين اول باشم .
و حمزه از آن [ گ 597 ر ] قوم بود كه خداى عز و جل دين اسلام به دو قوى كرد و برافراشت .
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 113
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص١١٣