است ، اكثر آن در كتب تواريخ و سير مسطور است .
روايت است كه روزى ابو طالب رسول را نمىديد ترسيد كه قريش غدرى كرده باشند . بفرمود ، تا بنى هاشم هر يك كاردى برگرفتند و گفت :
هر كه در جنب يكى از اشراف قريش بنشيند و چون در مسجد آيم و محمد با من نباشد هر يك آن را كه پيش وى نشسته است بكشد . ايشان بدان عزم بشدند .
و ابو طالب به طلب رسول رفت به كوه . پس بازآمد و رسول با وى بود .
چون در مسجد رفت ميان قوم بنشست ، شمشير در دست ، گفت : اى قوم ، مىدانيد كه من چه خواستم كرد با شما ؟ گفتند : نه . حكايت با ايشان بازگفت .
قريش عجب بترسيدند ، بعد از آن نمىآرستند كه ايذاء رسول كنند .
و درين معنى ابو طالب قصيدهاى گفته است دراز و درش ذكر رسول كرده صلى اللّه عليه و آله و سلم . اولش :
شعر :
الا ابلغ قريشا حيث حلت * و كل سرائر منها غدور
فانى و الضوائح ساريات * و ما يتلوا السفافرة السهور
لآل محمد داع حفيظ * و ود الصدر منى و الضمير
و لست بقاطع رحمى و ولدى * و لو جرت مظالمها الحرور
پس قريش با ابو طالب عتاب كردند ، گفتند : بىحرمتى عظيم بدين خانه آورديد . تو و بنى هاشم كه پيش كعبه سلاح كشيديد و حرمت خانهء خدا نداشتيد .
ابو طالب در آن معنى قصيده مىگويد . و قومى گويند ، درين معنى بيش ازين دو بيت نگفت :
شعر :
لقد كان منى ما رايت و اننى * لا عظم حق البيت و الركن و الحجر
و ليس اختراط السيف يا قوم فاعلموا * با عظم عند اللّه جرما من الغدر