تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 112

مساهمون:

ص١١٢
پوشيم و مناكحت كنيم و برادران تو از بنى هاشم در شعب در تنگى و سختى باشند با ايشان مجالست و متابعت و مناكحت و مؤاكلت نكنند و ايمن نباشند از شر اعداء ! سوگند خوردم به خدا كه اگر خالان ابو جهل بودندى و او را به مثل اين خواندندى اجابت نكردى . زهير گفت من يك شخص تنها چه توانم كرد ؟ گفت : ديگرى هست با تو . گفت : كيست ؟ هشام گفت : من . زهير گفت : سيومى ( بايد ) بطلب برخاستند و پيش معطم بن عدى رفتند . گفتند : اى مطعم ، تو راضى شدى بدان كه قبيله‌اى از بنى عبد مناف هلاك شوند و تو مىبينى و دفع آن نمىكنى ، به خدا كه اگر ايشان را اين كار ميسر شود بعد از هلاك بنى هاشم قصد تو كنند پيش از ديگران . مطعم گفت : من يك شخص چه توانم كرد ؟ هشام گفت : ديگرى هست . گفت : كه ؟ گفت : من و مطعم . گفت : چهارمى بايد . هشام نزد ابو البخترى رفت مثل آنكه با زهير و مطعم گفته بود به دو گفت . ابو البخترى گفت : كسى ديگر با تو هست ؟ گفت : بلى . زهير و مطعم گفت ، خامسى بطلب . هشام نزد زمعة « 1 » بن اسود بن المطلب رفت و او را سرزنش كرد . زمعه گفت : يارى ديگر بايد .