پوشيم و مناكحت كنيم و برادران تو از بنى هاشم در شعب در تنگى و سختى باشند با ايشان مجالست و متابعت و مناكحت و مؤاكلت نكنند و ايمن نباشند از شر اعداء ! سوگند خوردم به خدا كه اگر خالان ابو جهل بودندى و او را به مثل اين خواندندى اجابت نكردى .
زهير گفت من يك شخص تنها چه توانم كرد ؟
گفت : ديگرى هست با تو .
گفت : كيست ؟
هشام گفت : من .
زهير گفت : سيومى ( بايد ) بطلب برخاستند و پيش معطم بن عدى رفتند .
گفتند : اى مطعم ، تو راضى شدى بدان كه قبيلهاى از بنى عبد مناف هلاك شوند و تو مىبينى و دفع آن نمىكنى ، به خدا كه اگر ايشان را اين كار ميسر شود بعد از هلاك بنى هاشم قصد تو كنند پيش از ديگران .
مطعم گفت : من يك شخص چه توانم كرد ؟
هشام گفت : ديگرى هست .
گفت : كه ؟
گفت : من و مطعم .
گفت : چهارمى بايد .
هشام نزد ابو البخترى رفت مثل آنكه با زهير و مطعم گفته بود به دو گفت .
ابو البخترى گفت : كسى ديگر با تو هست ؟
گفت : بلى .
زهير و مطعم گفت ، خامسى بطلب . هشام نزد زمعة « 1 » بن اسود بن المطلب رفت و او را سرزنش كرد .
زمعه گفت : يارى ديگر بايد .
نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 112
مساهمون: محمد بن حسين رازي
ص١١٢