نتوانى برد تا من ترا فضيحت نكنم . ابو البخترى گفت : او را منع مىكنى كه طعامى به عمه خود رساند ؟ ابو جهل لعين گفت : رها نكنم . بخترى گفت :
نتوانى و استخوان ساق شترى برداشت و بر سر وى زد و سرش را بشكست و او را بسيارى بزد پس حق سبحانه و تعالى ارضهاى را « 1 » به صحيفهء قريش ساز فرمود تا همه را بخورد الا نام اللّه - و باسمك اللهم . و رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم ابو طالب را از آن خبر داد . ابو طالب گفت : اى فرزند ، ترا كه خبر داد كه تو پيش كس نمىروى و كس پيش تو نمىآيد ؟ رسول صلى اللّه عليه و آله فرمود :
خداى تعالى مرا خبر داد .
ابو طالب گفت : اى پسر ، گواهى مىدهم كه خداى تو بر حق است و تو صادقى . پس ايشان را ابو طالب جمع كرد و از قول رسول خبر داد و با قوم به مسجد رفت و قريش در سايهء كعبه نشسته بودند . چون ابو طالب را بديدند بشاشت كرده پنداشتند كه ابو طالب از تنگى و سختى پيش ايشان آمده تا محمد عليه السلام را تسليم ايشان كند تا بكشند . گفتند : وقت آن آمده كه دلهاى شما نرم شود ؟ ابو طالب گفت : بكارى آمدهام كه صلاح جمعيت در آن باشد ، بياريد آن صحيفه كه بدان تظاهر مىكرديد كه آن صحيفه حاكم است ميان من و شما و برادرزادهء من مرا خبر داد كه خداى تعالى ارضه را بر آن گماشت كه آن را بخورد الا « باسمك اللهم » كه نام اوست ؛ صحيفه را بياوريد اگر دروغ باشد من محمد را تسليم شما كنم تا هلاكش كنيد ، و اگر راست است شما از اين تظاهر بازايستيد ! گفتند : بلى ،
پس از ايشان عهود و مواثيق بستدند و ايشان از ابو طالب مثل آن بستدند و صحيفه بياوردند . چون باز كردند چنان بود كه رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم فرموده بود . پس ابو طالب و قوم وى بشاشت كردند . و مطعم بن عدى بن نوفل بن عبد مناف برخاست و هشام بن عمرو بن . . . بن عامر بن
هامش
( 1 ) - ارضه : موريانه