بر آنكه ابو هاشم در شعب روند و صحيفه بنوشتند ، بنى هاشم و بنى عبد المطلب مؤمن و كافر جمله در شعب رفتند الا ابو لهب و ابو سفيان بن الحرث بن عبد المطلب . پس قوم سه سال در شعب بماندند . چون رسول صلى اللّه عليه و آله بخسبيدى ابو طالب بيامدى و رسول را از جامهء خواب برانگيختى و على عليه السلام را « * » بر جاى وى بخوابانيدى . تا شبى امير المؤمنين فرمود : اى پدر ، مرا خواهند كشت . ابو طالب گفت :
اصبر يا على ، فالصبر أحجى * كل حى مصيره لشعوب
قد بذلنا و البلاء عسير * لفداء النجيب و ابن النجيب
و امير المؤمنين عليه السلام در جواب پدر فرمود :
أ تأمرني بالصبر فى نصر احمد * و و اللّه ما قلت [ ما قلت ] جازعا
و لكننى احببت ان تنصرنى * و تعلم انى لم ازل لك طائعا
و سعيى لوجه اللّه فى نصر احمد * نبى الهدى المحمود طفلا و بالغا
روايت كردهاند كه على عليه السلام در حال كودكى هر كرا ديدى كه رسول صلى اللّه عليه و آله و سلم را ناسزا گفتى با او درآويختى و جنگ كردى هر روز خشمگين و غمناك پيش پدر آمدى ، ابو طالب گفتى : اى جان پدر صبر كن . پس امير المؤمنين [ اين ] ابيات گفتى .
عطاردى روايت كند كه سه سال بنى هاشم و بنى مطلب در سختى بودند و هيچ كس بديشان نرسيدى الا در خفيه و بيع و شراى ايشان چنين بودى تا روزى حكيم بن حمزه و ديگرى از جهت خديجه كه عمه ايشان بودند زر بدادند و طعامى ببردند و ابا رسول « 1 » صلى اللّه عليه و آله و سلم در شعب بود . ابو جهل عليه اللعنه بديد و گفت : اى پسر هاشمى ! و اللّه كه اين طعام را
هامش
( 1 ) - با رسول
* در اصل ، برگ 594 افتاده است . و ما نقص آن را از نسخه گلپايگانى جبران و در اينجا نقل مىكنيم .