تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 104

مساهمون:

ص١٠٤
ابو اسحاق روايت مىكند از يعقوب بن عتبة بن المغيرة بن الاخنس ، كه او گفت : قريش پيش ابو طالب آمدند ، گفتند : اى ابو طالب در منزلت و شرف تو هيچ شك نيست ، و ما پسر [ گ 593 ر ] برادر تو را رها نخواهيم كرد الا كه او را هلاك كنيم ، يا خاموش شود ، و اين سخن كه دعوى مىكند در باقى نهد از شتم آباء و آلههء ما ، و عيب دين ما نكند اگر خواهى حرب كن و اگر خواهى ما را به وى بازگذار ، ما عذر خود گرفتيم و عداوت و رنج تو - نمىخواهيم . انديشه در كار خود بكن پس ما را خبر ده كه چه خواهى كرد ؟ چون قريش بازگرديدند ابو طالب كس فرستاد ، رسول عليه السلام حاضر شد ، گفت : اى فرزند بدان كه قريش آمده بودند ؛ و آنچه رفته بود با رسول صلى اللّه عليه و آله جمله بازگفت ؛ و مرا رنجانيدند و تخويف كردند به حرب ، ابقاء نفس خود و من بكن و چيزى بر من منه كه طاقت آن ندارم و نه تو طاقت آن دارى ، سخنى مگوى ايشان را كه از آن برنجند ازين سخن كه ميان ما و ايشان جدايى مىافكند . رسول صلى اللّه عليه و آله پنداشت كه ابو طالب را پشيمانى آمده است از يارى دادن رسول و او را با ايشان بازخواهد گذاشت . گفت : اى عم ، اگر آفتاب در دست راست من نهند و قمر در دست چپ من ؛ ترك اين نكنم ، تا آن - وقت كه خداى تعالى اين ظاهر گرداند ، يا من هلاك شوم در طلب اين . پس رسول صلى اللّه عليه و آله بگريست . چون پشت بر كرد كه برود ، گفت : بازآى ! رسول بازگرديد . گفت : چنان كه مىخواهى مىگو و مىكن ، به خدا كه من هرگز ترا فرا نسپارم و ترك يارى تو نكنم . پس ابو طالب درين معنى اين ابيات انشاء كرد : شعر
و لقد علمت بان دين محمد * من خير اديان البرية دينا