ابو لهب خشم گرفت ، گفت : اى قوم ، شما هر ساعتى صداع اين پير مىدهيد و آن كس كه در حمايت اوست ، با هيچ كس ديگر اين نمىكنيد .
ابو طالب را ظن افتاد كه مگر ابو لهب يارى وى خواهد داد در دفع قريش ، قصيدهء در مدح ابو لهب بگفت ، دوم بار هم قصيدهء ديگر در مدح او بگفت و اين قصه و قصيدهها دراز است ترك كرديم تا خواننده را ملالت نخيزد .
پس قريش ملامت ابو لهب كردند . ( گ 592 پ ) ابو طالب را ترك كرد .
بعد از آن ابو طالب بسيار هجو ابو لهب گفته است .
ابو بشر روايت كند از محمد بن هارون الهاشمى ، از پدرش ، از ابو حفص از شعبى كه چون قريش گفتند كه رسول صلى اللّه عليه و آله ساحرست ، ابو طالب در تكذيب ايشان اين شعر بگفت :
شعر :
زعمت قريش ان احمد ساحر * كذبوا و رب الراقصات الى الحرم
ما زلت اعرفه بصدق حديثه * و هو الامين على الحرايب و الحرم
بهتوه لاسعدوا بقطر بعدها * و مضت مقالتهم تسير الى الامم
و احمد بن محمد بن احمد جوهرى گويد ، شنيدم از محمد ديسم دقاق ، از محمد بن عباد ، از سفيان كه عبد اللّه بن جزعان گفت : نشنيدم بيتى بهتر از قول ابو طالب بن عبد المطلب :
فشق له من اسمه ليجله « 1 » * فذو العرش محمود و هذا محمد
ابو اسحاق گويد قريش پيش ابو طالب آمدند . عمارة بن وليد بن مغيره را بياوردند ، گفتند جوانى آورديم كه در قريش ازو پاكيزهتر نيست و از عقل و تميز از ديگران بهتر ، او را به فرزندى قبول كن و ما را به محمد بازگذار كه عوض مردى باشد ، و اين به جمعيت قريش نزديكتر و عاقبتش محمود باشد .
ابو طالب گفت : با من نه به انصاف مىگوييد پسر خود به شما دهم تا بكشيد و
هامش
( 1 ) - در اصل : ليجعله .