تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الكرام و بستان العوام ( فارسي ) — صفحة 102

مساهمون:

ص١٠٢
ابو لهب خشم گرفت ، گفت : اى قوم ، شما هر ساعتى صداع اين پير مىدهيد و آن كس كه در حمايت اوست ، با هيچ كس ديگر اين نمىكنيد . ابو طالب را ظن افتاد كه مگر ابو لهب يارى وى خواهد داد در دفع قريش ، قصيدهء در مدح ابو لهب بگفت ، دوم بار هم قصيدهء ديگر در مدح او بگفت و اين قصه و قصيده‌ها دراز است ترك كرديم تا خواننده را ملالت نخيزد . پس قريش ملامت ابو لهب كردند . ( گ 592 پ ) ابو طالب را ترك كرد . بعد از آن ابو طالب بسيار هجو ابو لهب گفته است . ابو بشر روايت كند از محمد بن هارون الهاشمى ، از پدرش ، از ابو حفص از شعبى كه چون قريش گفتند كه رسول صلى اللّه عليه و آله ساحرست ، ابو طالب در تكذيب ايشان اين شعر بگفت : شعر :
زعمت قريش ان احمد ساحر * كذبوا و رب الراقصات الى الحرم
ما زلت اعرفه بصدق حديثه * و هو الامين على الحرايب و الحرم
بهتوه لاسعدوا بقطر بعدها * و مضت مقالتهم تسير الى الامم
و احمد بن محمد بن احمد جوهرى گويد ، شنيدم از محمد ديسم دقاق ، از محمد بن عباد ، از سفيان كه عبد اللّه بن جزعان گفت : نشنيدم بيتى بهتر از قول ابو طالب بن عبد المطلب :
فشق له من اسمه ليجله « 1 » * فذو العرش محمود و هذا محمد
ابو اسحاق گويد قريش پيش ابو طالب آمدند . عمارة بن وليد بن مغيره را بياوردند ، گفتند جوانى آورديم كه در قريش ازو پاكيزه‌تر نيست و از عقل و تميز از ديگران بهتر ، او را به فرزندى قبول كن و ما را به محمد بازگذار كه عوض مردى باشد ، و اين به جمعيت قريش نزديك‌تر و عاقبتش محمود باشد . ابو طالب گفت : با من نه به انصاف مىگوييد پسر خود به شما دهم تا بكشيد و
هامش
( 1 ) - در اصل : ليجعله .