بشكست . چون قريش ديدند كه رسول ترك آن نمىكند كه ايشان را در آن كراهيتى هست و ايشان را كافر و گمراه مىخواند و عيب بيان مىكند و ابو طالب يارى و نصرت او مىدهد ، قومى از اشراف قريش مثل عتبه و شيبه و ابو البخترى و اسود بن عبد المطلب و وليد بن مغيرة و ابو جهل و عاص بن وايل و منبه و نبيه پسران حجاج با خلقى بسيار نزد ابو طالب رفتند ، گفتند : پسر برادر تو دشنام به آلههء ما مىدهد و عيب دين ما مىكند و ما را جاهل و آباء ما را ضال و گمراه مىخواند ، يا زبان او از ما كوتاه كن يا ما را با او بگذار و تو يارى او مده تا ما او را از خود بازداريم ( گ 592 ر ) و از تو ، كه تو هم بر دين ما آيى .
ابو طالب سخنى خوش گفت ، ايشان را بازگردانيد . و رسول صلى اللّه - عليه و آله همچنان اظهار دين مىكرد . پس قريش با يكديگر مشورت كردند هر قبيله آنكه ازيشان مسلمان شده بود او را عذاب مىكرد تا از دين برگردند ، و از بيم ابو طالب هيچ نمىيارستند گفت . و ابو طالب بنو هاشم و بنو مطلب را به نصرت رسول عليه السلام مىخواند ، غير بنى عبد مناف كه ايشان با كفار قريش يكى بودند .
پس بنى هاشم و بنى مطلب يارى رسول مىدادند . و قريش را معلوم شد كه اگر ايشان قصد رسول كنند ابو طالب با ايشان حرب كند و از جانبين خلقى كشته شوند ؛ آن وقت ابو طالب اين قطعه بگفت :
شعر :
نصرنا الرسول رسول المليك * ببيض تلالا كلمع البروق
بضرب يذيب دون التهاب * حذار البوادر بالحقيق
اذب و احمى رسول المليك * حماية حام عليه شفيق
و ما ان ادب لاعدائه * دبيب البكار حذار الفنيق
و لكن ازير لهم ساميا * كما زار ليث بغيل مضيق