ابو عبيده معمر بن مثنى ، از روية بن العاج ، از پدرش ، از عمران بن حصين الخزاعى كه او گفت : ابو طالب مىگذشت و جعفر با وى ، رسول را صلى اللّه عليه و آله ديد كه نماز مىكرد و على بر راست رسول عليهما السلام ايستاده بود .
ابو طالب به جعفر گفت : به پسر عم خود پيوند ! جعفر برفت و با رسول عليه السلام نماز كرد .
چون رسول از نماز فارغ شد گفت : اى جعفر به جناح به پسر عم خود پيوستى ، خداى عز و جل ترا در بهشت دو بر بدهد بعوض اين . و ابو طالب انشاء كرد :
شعر
ان عليا و جعفرا ثقتى * عند ملم الزمان و الكرب
لا تخذلا و انصرا ابن عمكما * اخى لامى من بينهم و ابى
و اللّه لا اخذل النبى و لا * يخذله من بنى ذو حسب
ان ابا معتب قد اسلمنا * ليس ابو معتب بذى حدب
قاسم بن اسماعيل گويد : پيش عبد اللّه بن محمد بن عايشه بودم يكى از قريش سخنى بد در حق ابو طالب بگفت . ابن عايشه گفت : به خدا كه هيچ كس ابو طالب را دشمن ندارد الا كه خداى تعالى او را دشمن دارد . و هيچ كس ابو طالب را دوست ندارد الا كه خداى تعالى او را دوست دارد ، به خدا كه اگر ابليس كه خداى دشمنى و لعنت او بر ما واجب كرده است ، با رسول آن فعل كردى كه ابو طالب كرد ، دلهاى ما ميل به دو كردى .
ابو بشر گويد : اصحاب رسول صلى اللّه عليه و آله ، چون وقت نماز بودى به شعبها رفتندى و تنها نماز كردندى از خوف قريش .
روزى سعد وقاص با جماعتى در غارى نماز مىكردند ، قومى از قريش برسيدند ، ايشان را ديدند كه نماز مىكردند ؛ انكار كردند ، به خصومت انجاميد .
سعد وقاص استخوان اوره اشتر « 1 » برگرفت بر سر يكى زد از ايشان . سر او
هامش
( 1 ) - يعنى ساق پاى شتر