تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1695

مساهمون:

ص١٦٩٥
شيطان بود يكى « سحيق » و آن ديگر « شفيق » نام داشت ، و اسود را از بسيار كارها آگهى مىدادند و او اعداد امر خويش مىكرد تا آنگاه كه باذن كه به فرمان رسول خدا حكومت صنعا و يمن داشت جاى بپرداخت ، اسود فرصتى به دست كرده با مردم خويش بتاخت و صنعا را فرو گرفت و شهر بن باذان را بكشت ، و مرزبانه را كه ضجيع باذان بود به شرط زناشوئى به سراى خويش آورد . فروة بن مسيك كه از قبل پيغمبر حكومت قبيلهء مراد را داشت صورت حال را مكتوبى كرده به حضرت رسول فرستاد ؛ و از طرف ديگر معاذ بن جبل كه عامل نواحى يمن بود تاب حمله اسود را نياورد ناچار بگريخت و در مأرب به ابو موسى اشعرى پيوست ، و از آنجا به اتّفاق به حضرموت گريختند و اين اخبار از پى هم گوشزد رسول خداى گشت ، پس منشورى به مردم صنعا رقم كرد كه : اسود را از چه روى در طغيان و عصيان خويش گذاشته‌ايد و دفع او را به تأخير مىداشته‌ايد . چون اين نامه به مردم صنعا رسيد بزرگان آن بلده انجمن شدند و سخن به شورى افكندند و كار بر آن نهادند كه به دستيارى مرزبانه ، اسود را از پاى درآوردند ، آنگاه در نهانى مرزبانه را پيام فرستادند كه مگر فراموش كردى و از خاطر ستردى كه اين مرد پدر و مادر تو را عرضهء هلاك داشت و شوهر تو را مقتول ساخت ؟ چگونه صبر مىتوانى كرد و با او هم‌بستر مىتوانى شد ؟ وقت است كه اگر نيروى آن دارى او را كيفر كنى . مرزبانه سخن ايشان را بپذيرفت و در نهانى پسر عمّ خود فيروز ديلمى را كه خواهرزادهء نجاشى بود ، و مردى ديگر را كه دادويه نام داشت پيام فرستاد و در قتل اسود با ايشان مواضعه نهاد ، و ايشان با چند تن ديگر قصد اسود كردند . و از اين سوى چون گرد خانهء اسود هزار ( 1000 ) تن حارس و حافظ بود كار به صعوبت مىرفت ، مرزبانه ايشان را دلالت كرد تا از جانبى كه كار بر آرزو مىرفت نقبى به خانهء اسود در بردند ، و يك شب كه اسود از شرب خمر مست طافح « 1 » بود ، ناگاه به خانه او درآمدند و بىتوانى بر او تاخته سرش از تن دور كردند . اين هنگام بانگى مهيب‌تر از آواز گاو از ناى او برآمد چنان كه بانگ او از بيرون سراى او درگذشت و پاسبانان اصغا نموده شتاب‌كنان به درون سراى دويدند . از اين سوى
هامش
( 1 ) . طافح : بىخود و لا يعقل .