خيمهها افراختند ، پس مسيلمه در آنجا درآمد و سجاح نيز حاضر گشت .
اين هنگام مجلس را از بيگانه بپرداختند و سخن از هر در انداختند ، مسيلمه مزخرفات خود را بر او قرائت كرد و در طلب مناكحت او آيتى آورد و سجاح نيز به حكم وحى خود سر به تزويج او درآورد ، پس سه روز با هم بخفتند و آنچه در دل داشتند بگفتند .
اين وقت سجاح به لشكرگاه خود بازشد و گفت : مسيلمه را بر حق يافتم و ضجيع او شدم . گفتند : مهر تو چيست ؟ گفت : جنبش مهر قصهء مهر را از خاطر من بسترد ، قوم او را ملامت كردند ، چندانكه ناچار مراجعت كرد و از مسيلمه طلب كابين نمود . مسيلمه گفت : هيچ مؤذن دارى ؟ گفت : آرى ، اينك شبث بن ربعى مؤذن من است . مسيلمه او را طلب كرد و گفت : امّت سجاح را بگو نماز صبح و خفتن را به كابين سجاح از شما برگرفتم ، و نصف غلات يمامه را بر او مسلم داشت .
لاجرم سجاح به مرابع خويش بازگشت و از براى اخذ غلّات سه كس به يمامه فرستاد ، در اين وقت خالد [ بن وليد ] با لشكر رسيد و عمال سجاح را نيروى توقف نماند . گويند : سجاح در جزيرهء خود بماند تا آنگاه كه معاوية بن ابى سفيان پادشاهى يافت در زمان او مسلمانى گرفت .
دعوى نبوّت اسود بن كعب عنسى
و ديگر از مدعيان پيغمبرى اسود بن كعب عنسى بود و او را « ذو الخمار » لقب بود از بهر آنكه مقنعه بر روى مىانداخت . و بعضى گفتهاند : ذو الخمار نام شيطانى است كه صاحب اسود بود ؛ و جماعتى ذو الخمار را با حاى مهمله خواندهاند و او را عيهل « 1 » نيز مىناميدند ، گويند : اسود همىگفت : آن كس كه بر من ظاهر مىشود بر حمارى سوار است .
بالجمله اسود مردى كاهن و مشعبد بود و سخنان فريبنده داشت و او را دو
هامش
( 1 ) . عيهل : مردى را گويند كه از سبكى قرار و آرام نگيرد .