به دستهاى خود نگار كردند و عذاب خدا از بهر ايشان است به سبب آنچه كسب مىكنند .
آنگاه رسول خدا فرمود : اين جماعت مانندهء آن مردماند كه استغفار مىنمايند از مردم و استغفار نمىنمايند از خدا و حال آنكه خدا با ايشان است در هنگامى كه شب به روز مىآورند به سخنى چند كه خداوند پسنده ندارد و خداوند به كردار ايشان محيط است .
از آن پس فرمود : در اين امّت جماعتى به قانون جاهليّت و كفر صحيفه نوشتهاند و بر كعبه آويختهاند و خداوند ايشان را براى امتحان مهلتى مىدهد تا هركه بعد از ايشان آيد جدا كند خبيث را از طيّب ، و اگر نه آن بود كه خدا مرا امر كرده است كه براى حكمتى چند ايشان را كيفر نكنم ، هرآينه ايشان را طلب مىكردم و سرّ بر مىگرفتم .
از اين كلمات منافقان كه حاضر بودند بر خود بلرزيدند و رنگ از رخسار ايشان بپريد ، چنان كه نزد جمعى شناخته شدند .
گويند : چون عمر بن الخطّاب وداع جهان گفت ، على عليه السّلام حاضر بود ، فرمود :
همىخواهم كه خداى را ملاقات كنم با صحيفه اين مرد كه اكنون خوابيده و جامه بر روى او كشيدهاند .
جواب پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله كلمات منافقين را
حديث كردهاند كه يك روز منافقين قريش انجمنى داشتند يك تن از ميان ايشان گفت : مثل محمّد در ميان اهلش مثل نخى است كه در ميان كناسه و مزبلهاى باشد .
اين سخن را به حضرت رسول خبر بردند در خشم شد و همچنان غضبناك به مسجد آمد و بر منبر صعود داد و چون مردم فراهم شدند برخاست : فحمد اللّه و اثنى عليه ثمّ قال :
أيّها النّاس من أنا ؟ قالوا : أنت رسول اللّه ! قال : أنا رسول اللّه و أنا محمّد بن عبد اللّه بن عبد المطّلب بن هاشم .