من الهفوات الّا منذ أشهر و سنوات . تو آن كس باشى كه مردم قبيلهء تو بىآنكه ترس و بيم در دل ايشان جاى كند ملازمت نهب و غارات داشتند ، جز اينكه در اين چند ماه و سال كنارى گرفتند ؟
عرض كرد : همانم .
فرمود : أتذكر الازمة الّتى أصابت قومك احرنجم لها الذّيخ و أخلف نوء المرّيخ و امتنعت السّماء و انقطعت الانواء و احترقت العنمة و خفّت البزمة حتّى أنّ الضّيف لينزل بقومك و ما فى الغنم عرق و لا غزر فترصدون الضّبّ المكنون ، فتقتنصونه ، و كأنّك قلت فى طريقك الىّ لتسئلنى عن حلّ ذلك و عن حرمته ، ألا و لا حرج على مضطرّ ، و من كرم الاخلاق برّ الضّيف .
خلاصهء معنى آن است كه مىفرمايد : به ياد مىدارى آن شدّت و زحمت كه از سختى مقاتلت با قوم تو رفت و جماعت كثير عرضهء تيغ و تير گشت ، چنان كه جانوران درّنده بر ايشان گرد آمدند و از كشتگان ايشان بخوردند ، و باران آسمان از ايشان بازايستاد و بلاى قحط و غلا بالا گرفت ، چندانكه اگر مهمانى برسيد هيچ خوردنى نداشتند ، لاجرم براى خورش مهمان سوسمارى همى صيد كردند و تو در عرض راه در خاطر نهادى كه از من پرسش كنى كه توان صيد سوسمار كرد و به كار برد يا روا نباشد ؛ همانا هنگام سختى و تنگدستى روا باشد ؛ و پذيرفتن مهمان نيكوكارى و پسنديدهخوئى است .
چون اهيب اين كلمات بشنيد گفت : سوگند با خداى كه ديگر طلب آثار نكنم و هيچ معجزه نخواهم اين چنان است كه تو با من بودهاى ، و در عرض راه شريك امر من شدهاى : اشهد ان لا إله الّا اللّه و انّك رسول اللّه . آنگاه عرض كرد : زدنى شرحا و بيانا ازدد بك ايمانا . لختى بر اخبار از اسرار من بيفزاى تا بر ايمان و يقين من بيفزايد .
فرمود : أ تذكر اذ أتيت صنمك فى الظّهيرة فعترت له العتيرة . ياد مىدارى چاشتگاهى را كه به نزديك بت خويش برفتى و از بهر او قربانى كردى ؟
عرض كرد : يا رسول اللّه بابى انت و امى چنين است و اين قصه را به شرح داد و گفت : حارث بن ابى ضرار المصطلقى لشكرى بساخت تا آهنگ مدينه كند و از من در حرب تو استمداد كرد : و كان لى صنم يقال له واقب فرقبت خلوته و قممت ساحته ، ثمّ نفضت التّراب عن رأسه ثمّ عترت له عتيرة فانّى لاستخيره فى امرى و
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1572
مساهمون: لسان الملك سپهر
ص١٥٧٢