تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1571

مساهمون:

ص١٥٧١
خالد بن سعيد نمود ، آن هنگام كه به در خانهء خالد رسيد شترى را نگريست كه نحر كرده‌اند ، عمرو نزديك شد و شمشير خود را كه « صمصامه » نام داشت بركشيد و چهار دست و پاى شتر را فراهم آورده به يك ضرب قطع كرد . بالجمله خالد بن سعيد را از رسيدن عمرو آگهى بردند بىتوانى او را بار داد . عمرو بر وى درآمده از كردهء خويش اظهار پشيمانى نمود ، و ديگر باره طريق مسلمانى گرفت و خواستار شد كه زن و فرزند او را بازدهند . خالد خواهش او را پذيرفتار شد و فرمان كرد تا اهل و عشيرت او را حاضر ساخته به دو سپردند ، ديگر قصه‌هاى عمرو بن معدى كرب و ذكر حسب و نسب او خاصه در ذيل احوال او و ضمن وقايع مرقوم خواهد شد .

قصّهء اهيب بن سماع

يك روز رسول خداى بعد از نماز صبح در ميان اصحاب نشيمن داشت يك تن اعرابى برسيد و بر در مسجد از شتر به زير آمد و شتر را عقال كرده به مسجد در رفت . و اذا هو رجل مديد القامة عظيم الهامة معتجرا بعمامة . [ يعنى ] : مردى درازبالا و بزرگ سر بود و عمامه شگرف بر سر پيچيده داشت . با اين جثه بزرگ به ميان مردم عبور داده به نزديك رسول خداى بايستاد و لثام بگشاد و آهنگ سخن كرد ، و از هول و هراسى كه در دل او جاى كرده بود نتوانست سخن كند . بدين گونه سه كرّت قصد سخن كرد و هرچند جنبش نمود قدرت سخن نيافت . چون رسول خداى دهشت او را نگريست آغاز ملاطفت و حفاوت فرمود تا خوف و هراس او اندك گشت ، آنگاه پيغمبر فرمود : فه أنت ما أنت قائل . هرچه مىخواهى بگوى . و با اينكه هرگز او را ديدار نكرده بود فرمود : تو اهيب بن سماع نيستى ، در اين وقت هيبت اهيب فرونشست عرض كرد : انا اهيب بن سماع الأبيّ الدّفّاع القوىّ المنّاع . من اهيب پسر سماعم و از آنچه موجب عيب و عار باشد ابا دارم و آلوده نشوم و آنچه را ناپسند و ناستوده است نپذيرفتم . رسول خداى فرمود : أنت الّذى ذهب جلّ قومك بالغارات و لم ينفضوا رءوسهم