و امّى مرا با او بگذار تا كار او كفايت كنم . فرمود : ان كنت ترى انّ لى عليك طاعة فقف فى مكانك . يعنى : اگر طاعت مرا بر خود واجب مىدانى برجاى باش . لا جرم خالد بايستاد و على اسب برانگيخت و اين شعر بگفت :
يا عمرو قد حمى الوطيس و اضرمت * نار عليك و هاج امر مفظع
و تساقت الابطال كأس منيّة * و فيها ذراريح و سم منقع
فاليك عنّى لا ينالك مخلبى * فتكون كالامس الّذى لا يرجع
انّى امرؤ احمى حماى بعزّة * و اللّه يخفض من يشاء و يرفع
انّى الى قصد الهدى و سبيله * و على شرايع دينه اتشرّع
و رضيت بالقرآن وحيا منزلا * و بربّنا ربّا يضرّ و ينفع
فينا رسول اللّه أيّد بالهدى * فلواءه حتّى القيامة يلمع « 1 »
و به سوى ميدان تاختن كرد و مانند شير غضبان به جانب عمرو حمله افكند و چنان نعرهء سهمناك بزد كه عمرو سر از پاى نشناخت و بىآنكه شمشيرى بركشد يا خدنگى بزه كند ، عنان برتافت و به جانب گريز مهميز بزد ؛ و چشم از زن و فرزند و عشيرت بپوشيد . برادر و برادرزاده او در جنگ مقتول گشت ، و ضجيع او ركّانه بنت سلامه و ديگر زنان قبيلهء او به دست امير المؤمنين اسير شد ، و اموال و اثقال آن جماعت به غنيمت رفت .
آنگاه على عليه السّلام ، خالد بن سعيد را در قبيلهء بنى زبيد به حكومت بازداشت و فرمان كرد تا اخذ زكات كند و زن و فرزند عمرو بن معدى كرب را به دو سپرد ، و فرمود : هركه از گريختگان بازآيد و مسلمانى گيرد او را امان دهد .
چون عمرو بن معدى كرب اين بدانست از كرده پشيمان شد و آهنگ خدمت
هامش
( 1 ) . اى عمرو به حقيقت گرم شد تنور آهنين و افروخته شد آتشى بر تو و برانگيخته شد كارى شنيع ، و بهم دادند دليران كاسهء مرگ را ، در آن است ذراريح و زهر آبخوره كرده ، پس دور شو از من كه نيابد ترا ناخن من ، پس باشى چون دى كه بازنمىگردد . به درستى كه من مردىام كه حمايت مىكنم جاى خود را به عزّت و خدا پست مىكند هر كه را مىخواهد و بر مىدارد هر كه را مىخواهد ، به درستى كه من به هدايت رساننده به مطلوب و به راه خدا و به راههاى دين خدا مىشتابم ، و خشنود شدم من به قرآن وحيى فرو فرستاده و به پروردگار ما ، پروردگارى كه گزند مىكند و سود مىكند ، در ميان ما رسول خدا تقويت كرده شد ، به هدايت ، پس علم او تا قيامت مىدرخشد .