زنده شود و هيچ زنده نماند جز اينكه بميرد ، الّا آنكه خدا خواهد ، و بانگى ديگر برسد كه مردگان زنده شوند و بر صف آيند و آسمانها بشكافد و زمينها از يكديگر پراكنده شود ، و جبال فرو ريزد و آتش دوزخ شرارها چون كوه پارهها برانگيزد ، پس هيچ كس نماند كه دلش از بيم از جاى نرود و گناه خود را تذكره نكند و از ديگران به خويش نپردازد ، جز آن را كه خدا بخواهد ايمن گرداند .
عمرو گفت : عظيم خبرى است كه مىشنوم و سخت بيمناك شد و مسلمانى گرفت . و آن مردم كه با وى بودند نيز ايمان آوردند .
از قضا يك روز عمرو را چشم بر ابىّ بن عثعث خثعمى افتاد ، بىتوانى دست برآهيخت « 1 » و او را بگرفت و كشانكشان به حضرت رسول آورد و گفت : اين فاجر قاتل پدر من است . پيغمبر فرمود : اى عمرو دست از او بازدار ؛ زيرا كه آنچه در جاهليت رفته است اسلام هدر مىكند ، و خونى كه در جاهليت ريخته است در اسلام نتوان جست .
عمرو از اين سخن برآشفت و بعد از مراجعت از مدينه طريق ارتداد گرفت و با جمعى از مردم خود ، قبيلهء بنى حارث بن كعب را به معرض نهب و غارت درآورد و از آنجا به مردم خود پيوست .
چون اين خبر به حضرت رسول برداشتند على را طلب كرد و با جماعتى از مهاجران به قبيلهء بنى زبيد فرستاد و خالد بن الوليد را با گروهى به قبيلهء جعفىّ مأمور ساخت ، و فرمود : آنجا كه با على پيوسته شوى امارت خويش را بگذار و فرمانپذير وى باش . پس على عليه السّلام راه برگرفت و خالد بن سعيد بن العاص را با نفرى چند به مقدمة الجيش بيرون فرستاد .
و از آن سوى خالد بن الوليد ، ابو موسى اشعرى را با چند تن يزك « 2 » لشكر ساخت ، چون مردم جعفىّ خبر خالد بن الوليد را شنيدند نيمى به جانب يمن گريختند و نيم ديگر به ميان قبيلهء بنى زبيد شتافته ، به عمرو بن معدى كرب پيوستند .
على عليه السّلام چون اين بدانست خطى به خالد فرستاد كه هرجا اين مكتوب بخوانى
هامش
( 1 ) . برآهيخت : بركشيد .
( 2 ) . يزك : جمعى قليل و مردم كمى را گويند كه در مقدمه و پيشاپيش لشكر به راه روند و در تركى قراول گويند .