اندامش سيلان داشت . پس گريان به حضرت رسول آمدند و حال بگفتند . فرمود :
گريه از بهر چيست بلال را حاضر سازيد . پس برفتند و او را بياوردند . پيغمبر دو ركعت نماز بگزاشت و خداى را بخواند و كفى آب برگرفت و بر بلال بيفشاند ، در زمان زندگى گرفت و بر پاى خاست و پاى پيغمبر را بوسه زد .
[ پيامبر ] فرمود : با تو اين زحمت كه آورد ؟ عرض كرد : جمانه و من عاشق اويم .
فرمود : من لشكر مىفرستم و او را از بهر تو حاضر خواهم كرد و روى با على كرد و فرمود : اينك جبرئيل خبر مىكند كه جمانه به نزديك شهاب شد ، و قصهء خويش بگفت و اينك شهاب با لشكر آهنگ ما دارد ، اكنون لشكرى برداشته به دفع او بيرون شو كه خدايت نصرت دهد و من به سوى مدينه مىشوم .
پس على با لشكر به قصد شهاب شتاب گرفت و ناگاه بر وى درآمد و او را با لشكر در پرّه انداخت ، و بعد از مقاتله غلبه جست ، چنان كه شهاب و مردم او خود را زبون مرگ يافتند ، ناچار مسلمانى گرفت و مردم او نيز مسلمان شدند ، و در ملازمت على به مدينه آمدند ؛ و ديگر باره به دست پيغمبر اسلام تازه كردند . پيغمبر فرمود :
اى بلال حال در حق جمانه چه مىگوئى ؟ عرض كرد : اكنون شهاب سزاوارتر است ، اگر چند من عاشق جمانه باشم . شهاب چون اين بشنيد دو كنيز و دو اسب و دو شتر هديه بلال ساخت .
اسلام عمرو بن معدى كرب و ارتداد او
از پس آنكه رسول خداى از سفر تبوك به مدينه مراجعت فرمود عمرو بن معدى كرب به حضرت رسول آمد ، پيغمبر فرمود : اى عمرو از خداى بترس و از فزع اكبر بهراس اگر ايمنى خواهى با خدا و رسول از در ايمان باش و مسلمانى گير .
عمرو گفت : فزع اكبر كدام است كه مرا بدان بيم دهى ؟ چه من هرگز نترسيدهام .
فرمود : فزع اكبر آن نيست كه تو گمان كردهاى و چنان دانى كه به سلامت از آن توانى جست ، همانا در قيامت بانگى بر مردمان زنند كه هيچ مرده نماند جز اينكه