تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1565

مساهمون:

ص١٥٦٥
سزاوارتر بوديم ؛ و اين سخن به عرض پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله رسيد . و به روايتى مردى برخاست كه چشمهاى او در كاسه فرود شده و استخوانهاى رويش برآمده بود ، پيشانى بلند و موى زنخ انبوه و سرى از موى سترده داشت ، ازارى پوشيده بود و دامن بر زده بود گفت : يا رسول به ترس از خداى ، كنايت از آنكه رعايت ما بايد كرد . پيغمبر فرمود : ويحك آيا من نيستم سزاوارترين مردم به ترس خداى . بالجمله چون آن مرد از حضرت رسول بيرون شد ، خالد بن الوليد عرض كرد : بفرماى تا او را گردن بزنم . فرمود : او را بگذار باشد كه از نمازگزاران است . خالد گفت : بسيار نمازگزار است كه به زبان چيزى گويد و دلش خبر ندارد . فرمود : من مأمور نيستم كه دلهاى مردم را بشكافم . ابو سعيد گويد : پيغمبر در قفاى آن مرد مىنگريست و مىفرمود شان اين است كه از نسل وى قومى برآيند كه قرآن را تازه و تر خوانند ؛ و ليكن از حنجر ايشان تجاوز نكند ، يعنى دل ايشان آگاه نباشد يا آنكه از لب ايشان صعود نكند به آسمان ، و بيرون بروند از اسلام چنان كه تير از صيد گذرد ، اگر آن قوم را دريابم عرضه هلاك سازم ، و روى اين سخن با خوارج داشت و از پيش خبر داد ، على عليه السّلام با آن جماعت قتال داد - چنان كه در جاى خود مرقوم مىشود - .

[ بازگشت على عليه السّلام از يمن ]

بالجمله على عليه السّلام در يمن جاى داشت تا آنگاه كه رسول خداى آهنگ مكه فرمود و احرام حج ببست ، پس على را طلب داشت و آن حضرت كوچ داده در عرض راه با پيغمبر پيوسته شد - چنان كه در جاى خود مرقوم شود - . و هم گفته‌اند كه على به فرمان رسول خداى دو كرّت سفر يمن فرموده . بالجمله در خبر است كه على عليه السّلام چهار ( 4 ) سر اسب از يمن به حضرت رسول هديه آورد .
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1565 | لسان الملك سپهر