تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1553

مساهمون:

ص١٥٥٣
سيّد و عاقب را از ديدار پيغمبر و نظارهء آل عبا هول و هربى بزرگ بگرفت ، چنان كه چهرهء ايشان زرد گشت ، قدرت قبول و نيروى اقدام از ساحت وجود ايشان زايل شد ، لا جرم براى مشاورت به ميان مردم خود مراجعت نمودند . كرز بن علقمه كه انتهاز فرصت مىبرد ، چون ديد حال سيّد و عاقب ديگرگونه گشت و آثار خوف و خشيت در خاطر ايشان راه كرد ، پاى پيش گذاشت و دست ايشان را گرفته فرا پس كشيد و گفت : هان اى پيشوايان قوم و دانايان قبيله لختى به هوش باشيد و در خاتمت اين امر كه جز وخامت و ندامت چهره ننمايد نيك نگران شويد و از در لجاج و مراء خود را و جهانى را عرضه هلاك و دمار مداريد ، مگر ندانسته‌ايد هر قوم مباهله پيغمبرى را به مساهله شمردند در زمان پايمال هلاك شدند ، و همچنان از كتابهاى آسمانى شما دانسته‌ايد كه محمّد همان پيغمبر است كه همه انبيا بشارت او داده‌اند و صفت اهل بيت او گفته‌اند ، چرا اكنون ديده نمىگشائيد و نگران نمىشويد ، اينك آثار بلا و طليعهء غضب از شش سوى ديدار مىكنيد ، مگر نمىبينيد كه آفتاب ديگرگون شده و درختان نگون گشته از هول عذاب دانه در حوصله مرغها گداخته و بالها بر زمين مىگسترند ، پاره‌هاى ابر سياه را نگران باشيد كه با سورت تابستان پديدار شده ، و اين دود سياه جهان را كران تا كران فرو گرفته گوش فرا جبال داريد كه اعداد زلزال را طپيدن همىدارد ، هان و هان نيك بنگريد كه اينك محمّد و اهل بيت اوست كه دست به دعا برداشته ، و انتظار همىبرند كه شما قبول نفرين كنيد ، شما را مىآگاهانم اگر يك سخن گويند از ما نشان نماند ، و تمامت نصارى نابود و ناچيز گردند . چون سخن بدين جا رسيد ، سيّد و عاقب اين همه آيات كه كرز بن علقمه برشمرد به زيادت مشاهدت كردند ، در اقدام ايشان لغزش افتاد و اندام ايشان را لرزش بگرفت ، چنان كه خواستند از هوش بيگانه شد . اين وقت كرز بن علقمه گفت : اكنون اگر مسلمانى گيريد در دو جهان كامروا باشيد ، اما اگر اين تعب در طلب دنيا از طريق خرد و رويت به يك سوى شديد و بىخردانه با محمّد ساز مباهله نهاديد ، و خود را در جهان علامتى كرديد ، چنان كه در روزگاران دراز از شما داستانها زنند ، و قصّهء شما را افسانه‌ها كنند ؛ و همچنان شما را آگهى مىدهم كه چون پيغمبران آهنگ كارى كنند سآمت و ملامت خاطر ايشان را
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1553 | لسان الملك سپهر