تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 1550

مساهمون:

ص١٥٥٠
اثاثه سلطنت همىداشتند ، پس سلب‌هاى سفرى را از تن دور كردند و جامه‌هاى ديبا و صليب‌هاى زيبا بر خود راست كردند و بر اسبهاى تازى بر نشستند و نيزه‌هاى خطى بگرفتند و ايشان مردمى جسيم و وسيم بودند ، و با شكوهى تمام وارد مدينه شدند چنان كه مردم مدينه همىگفتند : ما جماعتى از ايشان با رونق‌تر نديده‌ايم . بدين عظمت و مكانت عبور كرده به مسجد رسول خداى درآمدند . از قضا اين وقت هنگام نماز ايشان بود پس نخستين به نماز ايستادند و روى با جانب مشرق كردند ، رسول خداى فرمود : كس زحمت ايشان نكند تا به روش خويش نماز بگزارند . بعد از نماز بر رسول خداى سلام دادند و پيغمبر جواب بازنداد و روى مبارك بگردانيد تا سه روز كار بدين گونه كردند و هر روز سلام دادند و از پيغمبر جواب نگرفتند و چندان‌كه در سخن الحاح پاسخ نشنيدند . ناچار از مسجد بيرون شده عثمان بن عفّان و عبد الرّحمن بن عوف را كه از ديرباز الفتى داشتند از پى چاره به مشورت طلبيدند ، و گفتند : رسول خداى ما را مكتوبى كرد و به كيش خويش دعوت فرمود ، اكنون كه ما حاضر شده‌ايم تا راه و رسم او را بازدانيم با ما سخن نكند . ايشان در پاسخ تمهيد رويت مىداشتند ناگاه امير المؤمنين على درآمد ، همگنان همدست از پى چاره حضرت او را اختيار كردند ، و صورت حال را به عرض رسانيدند . امير المؤمنين فرمود : اين زينتها را از تن دور كنيد و جامهء مسافران در پوشيد يا سلب راهبان بگيريد ، آنگاه بر پيغمبر درآئيد . ايشان چنان كردند و به حضرت رسول شتافته سلام دادند ، پيغمبر جواب بازداد و فرمود : بدان خداى كه به راستى مرا به خلق فرستاده كه در كرّت نخستين چون اين گروه به نزديك من آمدند شيطان با ايشان بود . پس آن جماعت را به اسلام دعوت كرد ايشان پذيرفتار نشدند و سخن به مناظره درانداختند و گفتند : اى ابو القاسم ما صفت تو را از كتب انبيا مطالعه كرديم همه با تو راست آمد جز يك سخن . فرمود : آن كدام است ؟ گفتند : ما در انجيل ديده‌ايم پيغمبرى كه بعد از مسيح مىآيد مسيح را تصديق كند ، و تو او را تكذيب مىكنى و او خداوند است و تواش بنده مىخوانى .