يك تن به پاى خاست و گفت : يا رسول اللّه هيچ كس را جز من عيبه نبود .
فرمود : عيبه را دزد بربود و ديگر باره پاسبان شما آگاهى يافته بشتافت و از دزد مأخوذ داشت ، و مضبوط فرمود .
و ايشان چون به منزل شدند سخن پيغمبر را به صدق يافتند چه دزد آن عيبه را به مغانى در برده همىخواست پنهان كند ، پاسبان از خواب انگيخته شد و از دنبال او شتابزده برفت و عيبه را بگرفت .
بالجمله آن قوم ديگرباره مراجعت كردند و قصهء خويش بگفتند . پاسبان نيز حاضر شده مسلمانى گرفت ، و در آن مدت كه مقيم مدينه بودند به فرمان رسول خداى ، ابى بن كعب قرائت قرآن بر ايشان آموخت .
وفد جرير بن عبد اللّه بجلى
و هم در اين سال يك روز رسول خداى با اصحاب خويش فرمود : از اين راه مردى بر شما درآيد كه بر روى او اثر مسحهء ملك باشد ، زمانى دير بر نيامد كه جرير بن عبد اللّه بجلى با يك صد و پنجاه ( 150 ) تن مردم خود برسيدند و مسلمانى گرفتند .
پيغمبر از بهر بيعت دست بگشاد و با جرير گفت : متابعت من مىكنى به يگانگى خدا و رسالت من و بر اينكه اقامت نماز كنى و زكات بگذارى و روزهء رمضان بدارى و خير خواه مسلمين باشى ، و فرمانپذير والى شوى اگر چه بندهء حبشى باشد .
عرض كرد : كه بر اين جمله متابعت كنم .
پيغمبر فرمود : بگوى مادام كه استطاعت داشته باشم .
آنگاه فرمود : قبايلى كه در حوالى شما و نزديك مرابع و اراضى شما جاى دارند كار بر چگونه كنند و بر چه كيش باشند ؟
عرض كرد كه : خداوند دين اسلام را در ميان ايشان ارجمند داشته اينك بنيان مساجد كنند ، و اقامت اذان و صلاة فرمايند و بتخانهها ويران نمايند .